درود و سلام بر ملت ظلم ستیز و عدالت پیشه ایران
درود و سلام بر همه ملتهای عدالت خواه جهان
و درود و سلام همه مردم جهان بر حاکمان دادگستر
استاد فتاح معروف به ایلیا « میم » بعد از سالها تهدید و فشار توسط یکی از نهادهای مرموز امنیتی با عنوان اداره ضد ادیان و فِرَق ، معروف به اداره ضد ادیان در تاریخ 7/3/1386 دستگیر و به یکی از سلولهای ویژۀ زندان 209 اوین منتقل شد . به گفته اداره ضد ادیان دستگیری ایلیا «میم» بنابر نظر و تصمیم تعدادی از شخصیتهای برجستۀ مذهبی صورت گرفت زیرا طی سالهای گذشته ، به دلیل مقاومت و حمایت گستردۀ طرفداران ،دستگاه امنیتی قادر به تصمیم گیری دربارۀ دستگیری ایشان نبود . اما بعد از شروع تهاجم رسانه ای که فلش پیکان آن از طریق اداره ضد ادیان و با واسطه هایی، در یک روزنامۀ افراطی ظاهر شد و بعد از اوج گرفتن این تهاجم روانی درزمستان سال 1385 ، بالاخره چند ماه بعد و به گفته اداره ضد ادیان، پس از تصمیم گیری در شورایی متشکل از برخی از عالی ترین مقامات مذهبی و روحانیون ، قرار بر این شد که استاد ایلیا «میم» در زمان مناسب و بدون اطلاع شاگردان و پیروان دستگیر شود . برخی از اتهامات گفته و ناگفتۀ ایلیا ، عبارت بودند از بدعت گذاری در دین ، مسیحیت گرایی وتبلیغ مسیح . اشاعۀ پلورالیزم و تکثرگرایی معنوی ، توطئه بر علیه نظام اسلامی ، استحالۀ دینی ازطریق تلاش برای پیوند دین اسلام ، مسیحیت و یهود ، گسترش لیبرالیزم معنوی و اسلام آمریکایی و برخی اتهامات متعارف که در این گونه موارد مطرح می شود، مانند: توهین به مقدسات ، تبلیغ بر علیه نظام و اقدام بر علیه امنیت ملی از طریق راه اندازی تشکیلات سرّی و مخفیانه و فرقه سازی (ایلیائیسم).
اما در واقع جرم او یک چیز است: مخالفت با اسلام خشونت طلب، مخالفت با دینداری خشن و القاعدۀ فرهنگی؛ همان القاعده ای که پلیدترین چهره را از اسلام و قرآن به جهان نشان داد، اشاعۀ آزادی معنوی و معنویت آزاد؛ مخالفت با قرائت دینی منجمد و جمود آور؛ و تفسیر قرآن با دیدگاهی متفاوت ؛ طی پنج ماه گذشته اخبار موثق زیادی از زندان دژخیمان فرهنگی که مسئولیت آن بعهدۀ اداره ضد ادیان است به گوشمان رسیده است. ایلیا در همۀ این ماهها تحت شدیدترین فشارهاو شکنجه های روحی و روانی برای انکار گذشته ، انکار حقایق و انکار کارهای بزرگی که طی پانزده سال گذشته توسط او و حرکت او به وجود آمده ، قرار دارد . به توصیۀ استاد پیروان او ماهها سکوت کردند و در خاموشی به تفکر و تأمل پرداختند تا بلکه مسئولین مربوطه، خود به القاعدۀ فرهنگی و طالبان مذهبی ایران پاسخ دهند؛ همان طالبانی که قتل های زنجیره ای و وقایع کوی دانشگاه را بوجود آوردند... اما ماهها گذشت و از واکنش مسئولین خبری نشد . این بی واکنشی به دلیل توجیهات جعلی و تحریفات و سندسازی ها و مونتاژهایی بود که اداره ضد ادیان بر علیه استاد و پیروان او تهیه کرده بودند و بصورت خبرنامه ها و بولتن های ویژه به مسئولین ارائه می دادند . بنابراین از امروز ما خود تصمیم گرفتیم تا متناسب با شرایط روز، به میدان بیاییم . بیش از چند ماه است که بزرگترین اندیشه های زندگی بخش و عصارۀ افکار و کلام بزرگان در مسلخ تفتیش گران عقیده و قصابان اندیشه و آزادی و معنویت است . و ما در پاسخ به همۀ این ظلم ها ازامروز تلاش می کنیم تا حقایق را فریادوار برای همۀ جهانیان آشکار کنیم .
ایلیا «میم» از سن شانزده سالگی برآیند تحقیقات ،تفکرات و مشاهدات خود را در ارتباط با جنبه های باطن گرایی و علوم باطنی در قرآن و کلام خداوند و بنابراین تفسیر معناگرا و باطن محور از کلام خدا، در سطح محدودی از شاگردان عملاً آشکار نمود. این تعالیم عملی و نظری تا سالها بعد در همین سطح محدود جریان داشت تا اینکه در سن 23 سالگی اولین دورۀ عمومی سخنرانی های استاد ایلیا «میم» در تهران آغاز شد و با استقبال فوق العاده و گسترده مردم و بویژه جوانان ، دانشجویان و اصحاب قلم و فرهنگ و فکر ، مواجه گردید . استقبال از سخنرانی های استاد به حدی بود که بعد از مدت کوتاهی هیچ یک از سالنهای سخنرانی موجود در تهران گنجایش پذیرش همۀ حاضران را نداشت . به همین دلیل جلسات سخنرانی در زمانهای مختلف از طریق فیلم یا نوار صوتی تکرار می شد . طی سالهای بعد و به دلیل اعمال محدودیتهای همه جانبه و فشارهای مختلف اداره ضد ادیان ،جلسات سخنرانی کمتر برگزار می شد . هر چند روز حملۀ جدیدی از طرف القاعدۀ فرهنگی و طالبان مذهبی که پیوسته خواستار کنترل کامل حوزه های دین و فرهنگ برای انواع استفاده های ابزاری می باشند ، صورت می گرفت . تا اینکه در یکی از جلسات سخنرانی در استادیوم شهید شیرودی تهران ، برای اولین بار تهاجم فیزیکی و آشکاری بر علیه استاد انجام شد که به دلیل موضع گیری و دفاع قدرتمند مردم ، نقشۀ دستگیری استاد در این روز با شکست مواجه گردید . بعد از این اتفاق حجم تهاجم و موج ترور شخصیتی و اجتماعی استاد ایلیا «میم» شکل جدیدی به خود گرفت و با شدت بیشتری در خبرنامه های خشونت طلب و طالبانی ظاهر شد . طبق خبر رسمی خبرگزاری فارس ، چهار نهاد بزرگ امنیتی و فرهنگی مأمور برخورد با استاد ایلیا«میم»، طرفداران او و کلیه جریانهای معنوی شدند . ساخت برنامه های تلویزیونی و القاء پیام های انحرافی به مردم ، ساخت برنامه هایی نظیر میزگرد های فرهنگی و بررسی معنویت جدید ، انتشار اخبار دروغ در بارۀ استاد در رسانه ها، نسبتهایی مانند مسیحای جدید ، حلقۀ بعدی اشو راجنیش و کریشنا مورتی ، پیامبر غیرمذهبیان و بی دینان ، مبلغ معنویت منهای شریعت، عامل امریکا و استکبار جهانی و مبلغ مبارزه منفی ، جادوگر قرن بیست و یکم ، ماهاتما ایلیا ،گاندی ثانی، لوترکینگ، دست نشاندۀ غرب ، ملحد، مرتد، بدعت گذار ، فاسد ، لیدر فرهنگی آمریکا ، شیاد و کلاهبردار ،مبلغ تنوع گرایی و کثرت گرایی معنوی ، دین جدیدی به نام ایلیا ئیزم ،مردی که زنها و مردها و کودکان و پیران را افسون می کند و دین شان را از آنها می گیرد؛ فاسد کنندۀ اسلام و الفاظ تحریک کنندۀ دیگر ،واژه هایی بودند که ظاهراً از طرف منابع مستقل اما در واقع از یک نهاد برآیندی که نمایندۀ چهار نهاد بزرگ فرهنگی و امنیتی به نام اختصاری ادارۀ ادیان بود سرچشمه می گرفت . در همین زمان یکی از روزنامه های بسیار افراطی (احتمالاً بدون اطلاع مدیر مسئول) طی چند نوشته در حملات بسیار تندی (از طرف عوامل اداره ضد ادیان) به استاد ایلیا سایر مسئولان قضایی و امنیتی را برای برخورد با استاد فراخوان کرد .در آخرین نوشته های این نشریه از تشکیل شعبه ای ویژه برای رسیدگی به این موضوع خبر داده شد و از مردم دعوت شد که برای هرگونه شکایت از استاد ایلیا «میم» به شعبۀ مربوطه مراجعه کنند اما بعد از گذشت ماهها ،از مراجعۀ شاکیان واقعی به دادگاه خبری نبود بنابراین پرونده بدون شاکی و طرح شکایت بسته شد . در همین زمان قرار شد جلسۀ سخنرانی استاد در استادیوم صدهزار نفری آزادی برگزار شود که با مخالفت قاطع نهادهای امنیتی مواجه گردید .برخورد با تعدادی از پیروان استاد و اخراج شاگردان استاد از ادارات دولتی و نیمه دولتی به تدریج آغاز شد. اکثر نشریاتی که توسط شاگردان نزدیک استاد و زیر نظر ایشان اداره می شدند یا توقیف شدند یا با مشکلات و محدودیتهای جدید روبرو شدند . نشریه هنر زندگی متعالی ،نشریه حرکت دهندگان ، نشریه هنرهای زیستن ،و نشریه علوم باطنی دریک چشم به هم زدن تعطیل شدند . جرم نشریات این بود: تحریریه ها و نویسندگان این نشریات از شاگردان ایلیا هستند و نشریات زیر نظر او فعالیت می کنند. دیگر نشریاتی هم که در ارتباط با استاد فعالیت داشتند با محدودیت های جدید و فوق العاده ای مواجه شدند. نشریاتی مانند تفکر متعالی، اخبار کودکانه و علم موفقیت و سایر موسسات انتشاراتی، فرهنگی و هنری نیز با محدودیتهای غیرمعمول روبرو شدند که عدم فعالیت آنها عملاً اجتناب ناپذیر می شد.
کتاب تعالیم حق که جمع آوری قسمتهایی از سخنرانی های استاد در سن 23 سالگی (یازده سال پیش) بود به همراه کتابهای همسرشان (رویای راستین ،رویای راهستین، باغبان الهی و ...) از اکثر کتابفروشی ها جمع آوری و توقیف شد . بعضی از فروشندگان ازتهدیدات مأمورانی ناشناس برای فروش این کتابها سخن می گفتند و دیگر حاضر به فروش آن نبودند .
اکثر NGO هایی که توسط شاگردان استاد اداره می شدند ، NGO هایی در زمینه امور فرهنگی ، تفکری، هنری، تحقیقات، خیریه ،محیط زیست و غیره نیز با موانع لاینحل یا توقیف روبرو شدند . این روش نیز کارگر نشد و مدتی بعد، احضار علنی برخی از نزدیکان استاد به ادارۀ ادیان و تلاش برای اعتراف گرفتن بر علیه استاد شکل شتابنده ای به خود گرفت . برخی ازمنازل بدون ارائه هیچ مدرک و حکم قضایی، تفتیش شد تا شاید مدرکی بر علیه استاد فراهم شود . همۀ آثاری که به نحوی با تعالیم استاد ارتباط داشتند یا توسط شاگردان ایشان تألیف شده بودند ، با جواب منفی اداره ضد ادیان که اینک در جایگاه وزارت ارشاد عمل می کرد، روبرو شدند.
ظاهراً اداره ضد ادیان بهترین راه حل برخورد با این حقیقت را در بکارگیری ناجوانمردانه ترین و غیرانسانی ترین روش های ترور شخصیتی و تخریب همه جانبه چهره فردی و اجتماعی ایلیا کشف می کند. دروغ ترین، ناجوانمردانه ترین و سیاه ترین حقه ها در جهت تخریب شخصیت استاد و ترور روانی او در سطح پیروان، در اینترنت و دیگر رسانه ها قوی تر و پرحجم تر می شود. این روش، قدیمی ترین حقه منافقان بر علیه بزرگان، در طول تاریخ بوده است. در قرآن، تاریخ و کتب مقدس چنین نمونه هایی به وفور یافت می شود. و آنها بزرگترین مکر خویش را به کار بردند و مکر آنها نزد خدا (هیچ) است.
تهمتهای دروغ و مشکوکی دربارۀ اشوراجنیش ،کریشنا مورتی ،سای بابا، دالایی لاما و گاندی در بعضی از محافل مطرح شد اما حلقۀ بعدی تهمتها با همان محتوا و همان مختصات ولی با شدتی بیشتر متوجه استاد ایلیا «میم» بود . طی یک مقاله کشف می شد که مارتین لوترکینگ مسیحیت را با یک گرفتاری ابدی روبرو ساخت یا گاندی گذشته ای سیاه داشته و دارای افکاری التقاطی بوده است یا دالایی لاما عامل آمریکا برای مقابله با چین و گسترش معنویت چینی در جهان است بعد بصورت یک اشاره به منظور تردیدزایی در ذهن فردی به نام ایلیا در ایران اشاره می شد. انتشار این نوع متون در بعضی وبلاگ ها و سایتها زمینه سازی برای تهمتهای بعدی شمرده می شد. دراین موج او بعنوان فردی ضددین ،ضد آداب و سنن ،مدعی خدایی و کفر و مبلغ مبارزۀ منفی معرفی شد .
مجموعه جوسازی ها، سم پاشی ها و تبلیغات سراسر دروغ اداره ضد ادیان و جعل ها و اغفالگری های آنان که خود را برآیند چهار نهاد بزرگ امنیتی و فرهنگی معرفی می کردند، باعث شد که جلادان فرهنگی و کماندوهای القاعده ای در تاریخ 7/3/1386 با یورش مغول وار به منزل استاد و به یغما بردن آثار ایشان، او را در حالی که کودک دوساله اش را در آغوش داشت دستگیر کردند و مورد ضرب و شتم قرار دادند. بر او زنجیر زدند و او را به قصابخانه اندیشه ها و قتلگاه آزادی بردند.
از همان روزاول از جانب استاد این پیام از 209 به گوش ما رسید :« برخوردی نکنید .در سکوت به تحلیل و تفکر بپردازید .» مدتی بعد ، چند تن دیگر ازشاگردان استاد به بهانه های مختلف دستگیر شدند . عنوان اولیۀ همۀ این اتهامات «توهین به مقدسات ،تبلیغ علیه نظام اسلامی و اقدام بر ضد امنیت ملی » بود و تنها قسمت دوم عناوین کمی با هم فرق می کرد . اخبار مربوط به شکنجه ها و فشارهای جسمی و روحی استاد روز به روز و ازطرق مختلف بیشتر و بیشتر به گوش می رسید . فشارهای فوق العاده و دور از باور برای ضبط فیلم اعترافات ساختگی و انکار حقایق ، تا به این وسیله حبس و اعدام شاگردان منتفی شود. خونریزی ها از ناحیه گوش و بینی ، ادرار خونی ، تزریقات مشکوک ، تهوع های رو به ازدیاد و استفراغ خونی، جزئی از گزارش های هر روزه ای بود که از طریق برخی از زندانیان امنیتی به بیرون از زندان راه می یافت. همچنین در این خبرها آمده بود که برخی از عالی ترین مقامات مذهبی خواستار ضبط فیلم و صدا از استاد شده اند و ماموران اداره ضد ادیان نیز در احضار شاگردان استاد بر این موضوع صحه می گذاشتند. مقارن با این اخبار در بیرون از زندان اوین بدترین و بی سابقه ترین تبلیغات منفی و ناجوانمردانه ترین روشهای تخریب شخصیت و ترور روانی از طرف ادارۀ ادیان شدت گرفته بود. اقدام همزمان از طریق سایتهای اینترنتی ،وبلاگها و مطبوعات. محدودۀ تخریب دیگر فقط شامل استاد نبود .انواع دروغ ها و تهمت ها در قالب مسائل شخصی ، خصوصی و خانوادگی به استاد و بعضی از شاگردان و همسر وی روز به روز بیشتر می شد . انواع مسائل بسیار خصوصی، شخصی و خانوادگی افراد، طی احضار آنان به اداره ضد ادیان، طرح می شد. به احضارشدگان اطلاعات متناقض و شتابزده ای داده می شد . مأموران احضارکننده خبر از حکم اعدام به دلیل داشتن اعتقادات غیراسلامی دادند . در جلسات احضار انواع نسبتهای دروغ به استاد داده می شد و از احضارشدگان درخواست می شد تا این مطالب را در سطح پیروان و در سطح جامعه مطرح کنند . آنها می گفتند که حتی در صورت آزادی موقت ، حکومت به استاد اجازۀ سخنرانی نمی دهد . او نباید بنویسد و یا با مردم حرف بزند ، حق ارتباط داشتن با شاگردانش را ندارد و حق خروج از کشور را هم نخواهد داشت . به تدریج تهدید بر افشای مسائل خانوادگی افراد، و یا تهدید به دستگیری و زندان، بعنوان اهرمی برای فشار آوردن به شاگردان استاد جهت اعتراف سازی و سندسازی در راستای محکوم کردن ایلیا به امری عادی تبدیل شد. انگار قرار بود تهاجم از حیطه افراد به ترور شخصیتی خانواده ها هم سرایت کند غافل از آنکه پاسخ هر سلام، علیک است.
ترور شخصیت استاد از طریق جاعلانه ترین و حقه بازانه ترین بولتن های ویژه برای برخی از مقامات که مخالف این برخورد بودند ، آخرین درها (نمایندگان مجلس، مقامات عالی قوه قضائیه و...) را نیز بروی شاگردان و پیروان استاد بست . اداره ضد ادیان طی یک اطلاع رسانی شتابزده و ناشی از وحشتِ آشکار شدن حقایق و بر ملا شدن خطاها و جرایم ماموران خود، از بعضی از مسئولین خواست با شاگردان استاد ملاقات نکنند. البته پیش از زندان و در زمان آزادی هم ، ملاقات با استاد گناهی بسیار بزرگتر شمرده می شد چون ممکن بود حتی افراد شاخص در سحر کلام و قدرت فهم و شعور او قرار گیرند. در محافل مختلف امنیتی و فر هنگی استاد ایلیا«میم» بر اثر تبلیغات و تزریقات اداره ضد ادیان بعنوان خطرناک ترین و جنجالی ترین پدیدۀ اجتماعی معرفی می شد؛ کسی که به هر قیمتی باید بی اعتبار و بی آبرو شود تا نفوذ و جذابیت خود را برای مردم و جوانان از دست دهد. آنطورکه بعضی از مسئولین گفتند، استاد فردی بسیار خطرناک برای اسلام و نظام اسلامی معرفی شده بود با تهمتهای عجیب و متعدد.
احضار شاگردان به اداره ضد ادیان شدت گرفت . در این احضارها (که در موقع لزوم گزارشات مکتوب آن منتشر خواهد شد) تلاش می شد که با استفاده از انواع روش های شستشوی مغزی ،جنگ روانی و ترور شخصیتی ،ارتباط و علاقۀ افراد نسبت به استاد قطع شود و چهره ای دروغین و جعلی از ایشان ارائه گردد . در همین زمان، حرکت دیگری در میان برخی از پیروان استاد شروع شد . حرکتی بامحور واکنش آینه ای به اداره ضد ادیان، به این ترتیب که هر کاری که با ما بکنید همان کار را با شما انجام می دهیم . مقابله به مثل با منافقان و ظالمان. بنابراین حرکتی در دفاع و حمایت همه جانبه از استاد ایلیا «میم» آغازشد که روز به روز در حال افزایش است . و نوشتن این متن کوتاه خود یکی از قدم های روشنگرانه و افشاگرانه بر علیه منافقان مسلمان نما و القاعدۀ فرهنگی است که بر عرصه های بسیاری از اندیشه و معنویت و فرهنگ سرزمین ما چنگ انداخته است .
از چند ماه پیش اخباری از بخش ویژه 209 به گوش می رسد که استاد تحت انواعی از فشارها و شکنجه های جدید قرار دارد تا آنطور که گفته شده، به درخواست جمعی از عالی ترین مقامات مذهبی فیلمی از استاد تهیه شود که ایشان در آن به محکوم کردن خود بپردازد. ظاهراً این خود محکوم سازی بعنوان یکی از شرایط عدم برخورد شدید اداره ضد ادیان با پیروان و شاگردان استاد و جلوگیری از حبس سنگین و اعدام بعضی از نزدیکان ایشان ذکر شده است. تاکنون گزارش تائید شده ای از اجرای قطعی چنین طرح جنایتکارانه و ضد بشری به دست ما نرسیده است اما به دلیل انطباق آن با عملکرد بی رحم ترین و ضد انسانی ترین پلیس مخفی های تاریخ یعنی گشتاپو و در زمان امروز، شباهت آن به عملکرد تروریست های القاعده در عراق که هنر آنها در سر بریدن و شکنجه در جلوی دوربین است و مهم تر از همه اینکه چنین طرح هایی به نام اسلام و قرآن و حکومت اسلامی انجام می شود، در صورت تائید این گزارش که می تواند برای همه جهان تکان دهنده باشد، پیروان استاد انصراف خود را از هم دینی با القاعده فرهنگی و تفتیش گران اداره ضد ادیان رسماً و آشکارا اعلام خواهند کرد. در صورت ظلم و ستم و خفقان بیشتر و بسته شدن همۀ راهها ، ما مرگ را بر زندگی ذلت بار ترجیح داده و در اعتراض به این ظلم و ستم جنون آمیز...
در تاریخ 11/6/86 قطعاتی از یک فیلم ساختگی به همراه اصل فیلم، بعنوان حرکتی افشاگرانه، از طرف یکی از دست اندکاران تهیه این فیلم به بیرون از محفل اداره ضد ادیان راه پیدا کرد که با واکنش متقابل بعضی از شاگردان روبرو بود . آنها نیز همین کار را با بعضی از افراد مورد احترام اداره ضد ادیان انجام دادند (که ذره ای منتشر شد و خروار آن هرگز انتشار نیافت) و به همین دلیل این موج عملیات جعل و مونتاژ هم عقیم ماند . در فیلم مونتاژ شده توسط اداره ضد ادیان، ایلیا می گوید «من قصد تصرف حکومت و تصاحب نظام اسلامی را داشته ام...» بعد فیلم قطع می شود و جمله ای دیگر . در حالیکه اصل این فیلم در دسترس اعضاء مرکزی ال یاسین قرار دارد که در صورت لزوم در سطح شبکه های ماهواره ای پخش می شود . جملۀ کامل در فیلم اصلی اینطور است :« شما از من می خواهید که بگویم من قصد تصرف حکومت و تصاحب نظام اسلامی را داشته ام . نیت من ... » جمله «شما از من می خواهید که بگویم» حذف شده و فقط قسمت دوم آن آمده است بنابراین نقل قول به اصل قول تبدیل شده.
بعد از اطلاع اداره ادیان از وجود اصل این فیلم در خارج از زندان، بکارگیری حقۀ مونتاژ نیز که بسیار پیشرفته تر از محصول کار اراذل و اوباش تهیه شده بود ، موقتاً متوقف شد .
در حال حاضر نزدیک به چهل اثر از استاد رام الله که برگردان سخنرانی های اوست توقیف شده است . تنها اثر منتشر شده مربوط به سخنرانی های 23 سالگی (مربوط به یازده سال پیش ) استاد می باشد (به زودی دیگر آثار استاد نیز منتشر خواهد شد). در کنار این آثار ،بیش از دویست پروژه تحقیقاتی که مستقیماً یا با واسطه توسط ایلیا «میم» برنامه ریزی و راهبرد شده است نیز در توقیف قصابان اندیشه و فرهنگ و معنویت قرار دارد .
نویسندگان ،سخنرانان ،محققان و مدرسانی که همگی مستقیم یا غیرمستقیم توسط استاد آموزش دیده اند ،عملاً قادر به بروز توانمندی ها و قابلیتهای خویش نیستند زیرا اجازه برگزاری هیچ گونه جلسه ای به آنها داده نمی شود. صرفاً به جرمآنکه این سخنرانان و مدرسان توسط استاد یا زیر نظر ایشان آموزش دیده اند و به هر شکل منتسب به او می باشند.
ماموران و مسئولان اداره ضد ادیان مدتهاست که عدم مراجعه و مکاتبه با مسئولین و مراکز داخلی و خارجی را شرط آزادی فوری استاد ایلیا «میم» و بسته شدن کامل پرونده امنیتی وی اعلام کرده اند. علی رغم این درخواست موذیانه و مشکوک، امروز ما، جمعیت ال یاسین، بزرگترین جمعیت فرهنگی و معنوی ایران، خواسته مان از کلیه این مراجع، آن است که به ظلم ها، بی عدالتی ها، دروغ ها، جعل ها، به تفتیش عقاید و اسارت معلم محبوب ما پایان دهند.
جمعی از شاگردان و دوستداران استاد ایلیا «میم» رام الله
× × ×
معدن جواهرات یا سنگ
به تبعیت از خود استاد که برای مفاهیم و درس های مختلف از تمثیل ها و داستانها استفاده می کند باز هم برای شرح وضعیت امروز مثالهایی می زنم.
داستانی که این روزها در بارۀ استاد مطرح است این است که بعضی می گویند استاد معدن جواهرات است و برای اثبات نظر خود تجربه ها، دیده ها، دریافتها ، شنیده ها و مستندات و شواهد فراوان دارند . بعضی از آنها جواهراتی در کیف ها و جیب ها و خانه هایشان دارند و می گویند آن را از آن معدن برداشت کرده اند. عده ای می گویند معدن جواهراتی در کار نیست بلکه آن فقط یک معدن سنگ معمولی است و هیچ چیز خاصی هم ندارد . چند نفر هم که در همۀ این دنیا به بدبینی های جنون آمیز و چشم گل آلود و معیوب معروف اند می گویند او حتی معدن سنگ هم نیست بلکه یک معدن سنگ های اورانیوم است ، به آن نزدیک نشوید چون تشعشعات رادیواکتیو آن ممکن است همۀ شما را بکشد. آنجا یک جای بسیار خطرناک است . از آنجا دوری کنید . آنجا همۀ شما می میرید. بعد که به آنها جواهرات مختلف ، الماس ها و مرواریدها، زمردها و یاقوتهای بسیار گرانبها و کم یاب را نشان می دهی می گویند اینها همه دروغ است. شما توهم زده شده اید ، شما فریب خورده اید . بعد جواهرات را در دست می گیریم آن را با دقیق ترین و قویترین سنگ محک ها محک می زنیم و می بینیم بله این ها همه جواهرات ناب و تمام عیار است ،اما آنها درِ گوش خود را می گیرند و فقط داد می زنند اینها همه دروغ است .بعد از مدتی وقتی اینها می بینند که انکار این همه جواهرات و این درختی که میوه های آن ،قیمتی ترین و بزرگترین جواهرات این دنیاست ، کاری بسیار مسخره و متناقض است ، می گویند قبول داریم که آنجا معدن جواهرات است و آن درخت هم استثنایی است و میوه هایش جواهرات است اما باور کنید که در درون این جواهرات ،تشعشعات مخرب وجود دارد . این درخت جواهرات می خواهد شما را به خود جذب کند و از شما سوء استفاده کند ، می گوییم او که خودش بزرگترین و با عظمت ترین سرمایه ها را در اختیار دارد یکی از میوه های آن از هزار سال زحمت شخصی مثل من بسیار پربها تر است . و وقتی می گوید و پاسخ های روشن و محکم را می شنود دست آخر داد و فریاد راه می اندازد ،فحاشی می کند ، توهین می کند ، هرچه به دهنش می آید می گوید ، سرخود را به این طرف و آن طرف می زند ، هر اتهامی را که بلد است طرح می کند ، تناقض گویی و آشفته گویی می کند ، بدون آنکه بداند به اراجیف و پرت و پلا گویی مبتلا می شود ، دست آخر وقتی روی سینۀ او را می خوانیم و کارت شناسایی اش را می بینیم متوجه می شویم که مأموریت او ، ضمانت زندگی و حیات اجتماعی او ، مزدی که می گیرد و کلاً همۀ زندگی خفت بار و ننگین او در یک مأموریت خلاصه می شود : هر جا جواهری یافتی آن را زیر خاک کن یا در باتلاق بینداز تا کسی آن را نبیند و جذب آن نشود تا بلکه همه جذب خود ما بشوند و جواهرات را از خود ما بخواهند چون ما باید تنها مغازه ای باشیم که می تواند جواهر عرضه کند ، آنهم جواهرات ساخت خودمان نه هیچ کس دیگر . بَدَلی بودنش مهم نیست .بی ارزش بودن اش هم مهم نیست . این مهم نیست که با اولین سنگ محک ها ، شیشه بودن آن معلوم شود . چیزی که مهم است این است که همه باید فقط از ما بخرند پس نباید بگذارید هیچ جواهردیگری وجود داشته باشد . هر چه بود همه جا شایع کنید که این جواهر نیست ، سنگ معمولی یا سنگ خطرناک است و دروغی است . اگر هم خدای ناکرده خدای ناکرده روزی با درخت جواهر برخورد کردید ، هر طور و از هر راهی جوانمردانه یا ناجوانمردانه ، راهِ باشرفانه یا بی شرفانه ، از هر راهی و با هر دروغی توانستید آن را از بین ببرید. اگر نتوانستید از بین اش ببرید لااقل کاری کنید که کسی سراغ آن نرود و دیگر کسی آن را نخواند.
وقتی به جملات این کارت شناسایی دقیق تر می شوید این عبارات را می بینید: اداره ادیان (برآیند چهار نهاد بزرگ امنیتی، فرهنگی و مذهبی). مریدان سعید اسلامی (امامی). القاعده فرهنگی.
منصورون – فرزندان ایلیا
× × ×
حقیقت یگانه و فرض های هفتگانه
بعد از شایعات و دروغ سازی ها و جعلیاتی که ادارۀ ادیان بطور مستقیم و ازطریق واسطه ها و نفوذی های خود در بارۀ استاد منتشر کرد تصمیم گرفتم این شایعات را در کنار واقعیات و تجربیات چند ساله ام تجزیه و تحلیل کنم تا بدانم استاد کیست و ارتباط من با او چیست ؟
از فرض اول شروع می کنم که با همۀ زندگی ام می توانم از آن دفاع کنم . یعنی ازچیزی که حقیقتش می دانم تا آنچه با هزار دلیل می دانم دروغ و جعل واقعیت است.
فرض اول : او یک روح بزرگ است . یک پادشاه است . البته منظور من از پادشاه یک شاه به معنای مرسوم آن نیست .یعنی فردی که در این دنیا کاخ دارد ، تاج دارد و غیره . بلکه منظورم از پادشاه آسمانی ، یک روح بزرگ است . روحی از خداوند همانطور که خداوند وعده داده است هر کس را که بخواهد از روح خود برخوردار می کند و این وعده در همۀ کتب مقدس وجود دارد . من استاد را فردی بسیار خارق العاده و استثنایی می دانم که با وجود آنکه خودش در این باره ادعایی ندارد و مدام می گوید « من بنده و خدمتگزار خدا هستم و انسانی مثل بقیه هستم » اما هزاران تجربه ، نشانه ، اتفاق ، رویا و دریافت که در این سالها توسط این همه انسان گزارش شده است با قدرت تمام و با استحکام کامل ثابت می کند که او یک روح بزرگ است . آیا اگر همۀ جن و انس جمع شوند می توانند این همه نشانه ها ،رویاها و اتفاقات را تا این حد دقیق و به هم وابسته بوجود بیاورند.
من دهها گزارش منتشر نشده در باره استاد خوانده ام و از شاهدان شنیده ام ، چون کار من همین است . بارها گزارشات مستند را ارزیابی کرده ام و هر گونه شک و تردیدی را ردیابی کرده ام و بعنوان یک وظیفۀ کاری ، به دنبال حقیقت موضوع بوده ام . اگر همۀ چیزهایی که من دیده ام و شنیده ام ، شاید اگر خیلی ها می دانستند می گفتند که استاد خداست اما خود ایشان بارها و بارها این گونه تصورات را در من و دوستان دیگر خرد کرده اند . من او را یک پادشاه آسمانی می دانم . فردی که از قدرت و شعور خدایی و از نیروهای آسمانی برخوردار است . کسی که امروز هم واجد همین توانایی هاست و البته تا امروز خودش چنین موضوعی را اعلام نکرده است بلکه بارها گفته است اگر قرار باشد من بت شوم خودم را هر طور که شده می شکنم و محکوم می کنم .
همۀ ما، کسانی که استاد را می شناسیم می توانیم دهها دلیل و نشانه را ذکر کنیم که اثبات می کند اومانند معدنی از جواهرات است و آخرین نشانۀ ما این است که او کماکان زنده است و واجد همۀ آن شعورها و توانایی ها . و این گوی و این میدان ، اگر کسی شبیه به اوست یا شبیه او می تواند یا می داند ، به میدان بیاید تا ما او را روح بزرگ بنامیم . اما مطمئناً اگر در همۀ این سالها چنین کسی بود باید نشانی از او پدیدار می شد ، که نشد . آنچه برای من و بسیاری از شاگردان استاد مسلم است این است که او بزرگترین معلم عصر ما در علوم باطنی است و ما برای جزء به جزء این حرفها خروارها دلیل و نشانه و سند و تجربه داریم . بر خلاف بعضی از دوستان افراطی که استاد را خداوند مجسم می دانند من چنین اعتقادی ندارم بلکه او را انسانی بزرگ و یکی از استثنائات می دانم . انسانی که مثل همۀ ما محدودیت ها و ویژگی های انسانی را دارد اما در موارد بسیاری نشان داده است که می تواند فراتر از این محدودیت ها حرکت کند و آنها را در هم بشکند .من بر خلاف این دوستان استاد را خدا نمی دانم چون بارها و بارها جنبه های انسانی او را دیده و تجربه کرده ام . از طرفی خود استاد صریحاً و مؤکداً چنین چیزهایی را در بارۀ خود رد کرده اند و تأکید ایشان در همۀ این سالها این بوده که من تسلیم و خدمتگزار خداوند هستم . من استاد را حلول خداوند در جسم انسانی نمی دانم . این را خود ایشان هم رد کرده اند اما با صدها نشانه و تجربه مطلقاً مطمئنم و بلکه آنرا زندگی و تجربه کرده ام که او حامل روح خدا و برخوردار از روح خداست .
فرض دوم: این است که استاد حلول خداوند در جسم انسانی و تجسم کامل خداست .بعضی از دوستداران استاد چنین عقیده ای در بارۀ او دارند اما همانطور که در بیان فرض اول گفتم ، این موضوع بارها و بارها از جانب خود استاد رد شده است . از طرفی برای ما مسلم است که استاد هم یک انسان است با همان محدودیت ها ،ویژگی ها و مسائل زندگی انسانی می خورد ، می خوابد ، می خندد ، گریه می کند، دعا می کند ، گناه کرده است . تجربه های قبلی معمولی و عادی داشته است . با احترامی که برای این دوستان قائل هستم اما یافتۀ آنها را درست نمی دانم زیرا برحسب نشانه ها و تجربه ها نیست . ما کارهای بزرگی از استاد دیده ایم که مطمئن هستیم جهان امروز ظرفیت شنیدن بسیاری از آنها را ندارد . طوری که اگر تحت فشار قرار بگیریم می دانیم باید تقیّه کنیم و حتی بنابر نظر استاد انکار کنیم اما همان شعور خارق العاده و قدرت عظیمی که در دعا و کلام ایشان است نمی تواند دلیلی باشد بر قدوسیت و الوهیت ایشان . ضمن اینکه خود استاد بارها گفته اند که من قدیس نیستم و آواتار نیستم. ایشان خودش گفته است که بارها گناه کرده است . مذهب را چندان رعایت نکرده و هکذا . چطور چنین فردی می تواند قدوس باشد . د ر زمانی که اصلاً بحثی از انکار در میان نبوده و این موضوع برای آینده مطرح شده است ، خود استاد چنین فرضیاتی را صریحاً رد کرده اند . آیا همین دلیل کفایت نمی کند که این فرض درست نیست . اگرعاقلانه و منطقی به موضوع نگاه کنیم با وجود همۀ بزرگی استاد ، می توانیم دهها دلیل در رد این فرض مطرح کنیم که استاد حلول خدا در جسم انسان است . اگر اینطور است چرا سن استاد تغییر می کند ،چرا غذا می خورد ، چرا وزن او پایین و بالا می رود ، چرا همسر و فرزند دارد ، چرا گریه می کند و می خندد ،چرا بارها توبه و استغفار کرده ، چرا دعا می کند ، چرا سجده و تعظیم می کند، و دهها چرای دیگر . اساساً بنیاد تعلیمات استاد لااله الاالله است و آن تسلیم به خداست . بنابراین خودِ این فرض در برابر همۀ تعلیمات استاد قرار دارد و متناقض با همۀ تعلیمات اوست . این همان اعتقاد خطرناکی است که استاد بارها گفت که اگر این اندیشه شکل بگیرد به هرروشی دست خواهد زد تا خود را محکوم کند . من نمی توانم بپذیرم که استاد واجد کن فیکون است و هر چه بگوید فوراً اتفاق می افتد .بلکه معتقدم که دعاهای استاد مستجاب می شود و صدها بار چنین چیزی را دیده ام . معتقدم پیش بینی او از آینده بسیاربسیاردقیق است و همین باعث آن گمان می شود که کلام او کن فیکون است یعنی چیزی که مخصوص خداست . این حرف برخلاف قرآن است . یعنی چیزی که استاد در همۀ این سالها تأکید کردند هر چه با آن موافق نبود بدانید انحراف است . در قرآن و کتابهای دیگر ما به تکرار با این آیات برخورد می کنیم که خداوند روح خود را به « هر کس» که بخواهد می دهد( دقت کنید به هر کس که بخواهد نه هر کس که ما فکر می کنیم می دهد) .خداوند نور خود را به هر کس که بخواهد می دهد . خداوند هر کس (هر کس) را که بخواهد از رحمت خود برخوردار می کند . خداوند به هر کس که بخواهد فیض خود را می بخشد .نمونه های متعددی را می توان در سطوح مختلف در همین زمان یا در طول تاریخ برشمرد که دارای چنین امکانی بوده اند اما در قرآن یا کتب مقدس دیگر ما کسی را نداریم که تجسم کامل خدا یا آواتار باشد . از طرفی ما در قرآن مقولۀ پیامبر یا امام هم داریم اما همین مفهوم را هم استاد در بارۀ خود بارها به صراحت رد کرده است .
فرض سوم : این است که استاد یک متفکر بزرگ و یک معلم بزرگ تفکر است .ما بارها توان خارق العاده و حیرت آور تفکر استاد را دیده ایم و می دانیم او روش های بدیعی را درحوزۀ دانش تفکر ابداع کرده است . انواع روش های تفکر توسط خود استاد طراحی و عرضه شده است . در پاسخگویی به سوالات جوابهای بسیار هوشمندانه و خردمندانۀ او را شنیده ایم . گاهی ورود او را که بیشتر مانند ناخنک زدن بوده به بعضی از مناظره ها دیده ایم . اکثر ما دیده ایم که او چطور از زاویه های مختلف و بدیع به موضوعات نگاه می کند و از بالا مسائل را می بیند .تأکید چند سالۀ او مبنی بر یادگیری تفکر و سوال سازی را در خاطر داریم اما این دلایل ، به نظر من باعث نمی شود که استاد را در این وجه از شخصیت اش محدود و متوقف کنیم . اینکه استاد فقط یک متفکر بزرگ است قسمتی از واقعیت است اما هزاران نشانه و تجربه دیگر که ارتباط با یک متفکر ندارد را چطور باید توجیه کنیم . وقتی به آثار مکتوب استاد نگاه می کنیم یا وقتی او را در کنار بزرگترین متفکران جهان و تاریخ – افرادی نظیر افلاطون ، ارسطو و داوینچی – قرار می دهیم و زندگی آنها و تفکرات و محصولات آن را با هم مقایسه می کنیم می بینیم که او یکی از بزرگترین متفکران محسوب می شود اما هزاران رویایی که افراد در بارۀ استاد دیده اند، صدها گزارش که در بارۀ توان خارق العادۀ او هست و تجاربی که اکثر ما از آن خبر داریم و بعضی از ما خود ازشاهدان و تجربه کنندگان بوده ایم ، را باید چکار کنیم . اگر استاد یک متفکر بزرگ است پس چگونه در حوزۀ معنویت تا این حد اثر گذار است ؟ اگر استاد صرفاً یک متفکر بزرگ است، توانایی بی نظیر و احاطۀ فوق العاده او در علوم باطنی را چه باید نامید ؟
فرض چهارم :یک انسان بسیار عادی مثل همه که هیچ فرقی هم با بقیه ندارد.
این فرض خیلی جای بررسی ندارد چون در همۀ این سالها ما چیزهایی از استاد دیده ، شنیده و تجربه کرده ایم و اثراتی از او بجای مانده که تاکنون و هرگز از هیچ انسان عادی بوجود نیامده .من قبول دارم که استاد یک انسان است اما اگر دچار فراموشی کامل هم بشوم نمی توانم قبول کنم او یک انسان عادی مثل همه است چون به محض اینکه با او برخورد کنم همان لحظات اولیه کافیست تا بدانم که این نمی تواند درست باشد . بنابراین اگر همه چیز را هم فراموش کنیم یا خود استاد انکار کند باز هم با اولین برخورد و تجربه این نتیجه حاصل می شود. بله، استاد یک انسان طبیعی است که طبیعت حقیقی او که همانا روح الهی است بروز کرده است.
فرض پنجم : بسیاری از دشمنان گفته اند استاد شیطان است . آنها هیچ کدام از واقعیت های زندگی استاد و هیچ کدام از هزاران محصول و تجربه و دریافت این همه انسان را انکار نمی کنند بلکه فقط جهت آن را تغییر می دهند . از نظر آنها استاد خود شیطان است که بصورت انسان درآمده است . آنها قدرت های خارق العادۀ استاد را دیده اند ، تخلیه های روحی و خروج روح ها را دیده اند ، قدرت شفاگری عظیم استاد را دیده اند ،توانایی بی نظیر او را در پاسخگویی به سوالات و احاطۀ حیرت انگیز او را در علوم باطنی و روش های تفکر بارها و بارها دیده اند اما می گویند قدرت او قدرت شیطان است و فقط شیطان می تواند چنین کارهایی بکند . آنها قدرت استاد را در جذب مردم و جوانان مخصوصاً جذابیت فوق العادۀ او را در جذب و برقراری ارتباط با اقشار غیرمذهبی و خداگریز را قبول دارند و دیده اند که او چگونه و با چه قدرتی مردم را با خدا پیوند می دهد . اما همۀ این جذابیت ها را ، جذابیت شیطان می دانند . آنها می گویند درست است که استاد مردم را به خدا برمی گرداند اما آنها را از شریعت خدا و از مذهب محروم می کند بنابراین معنویت بدون شریعت را آموزش می دهد و این خودش یکی از روش های شیطانی است . این عده می گویند شیاطین و جنیان و ارواح شیطانی بسیاری در رکاب استاد هستند که شرایط را برای او آماده می کنند و با او در کارها همکاری دارند. از نظر این هویت شیطان پندار ، حتی آموزش کلام خدا توسط استاد، حتی توصیه های اخلاقی عالی او به پیروان و حتی دروغ نگفتن و تأکید بر راستی و درستی همه حقه های شیطانی هستند . اینها می گویند چون استاد خودِ شیطان است پس می تواند موقتاً و بعنوان یک حقه ، روح های شیطانی را از مردم براند به همین دلیل افرادی که او را می بینند بعداً از تجربه های معنوی و حالت زندۀ معنوی حرف می زنند .
تحلیل های کوبنده و قدرتمند زیادی بر این فرض و دیگر فرض های مشابه وارد است . اگر اینطور است پس این همه انسانهای بزرگی هم که در تاریخ این کارها را کرده اند و عین محصولات و رفتارهای استاد را داشته اند را هم باید شیطان فرض کنیم . این چطور شیطانی است که نتیجۀ هر برخورد با او، نتیجۀ این همه دیدارها و ملاقاتهایش ، نتیجۀ تعلیماتش فقط یک چیز است : نزدیک شدن به خدا . این چطور شیطانی است که همۀ تعلیم او لااله الاالله است . در حالی که می دانیم همۀ تعلیم شیطان چیزی غیر از نقض توحید نیست .این چطور شیطانی است که پیوسته و عملاً ما را به دانایی و نور آگاهی دعوت کرده ،چون شیطان فقط در حوزۀجهل است که می تواند باقی بماند. این چطور شیطانی است که این همه انسان را به خدا و کلام خدا پیوند زده ... از طرفی اینگونه تهمتها همیشه و در طول تاریخ به انسانهای بزرگ وارد شده است . مسیح در بین اکثر همشهریان خود بویژه در بین علماء و بزرگان یهود به شیطان و روح شیطانی معروف بود . در کنار مسیح ، بزرگان بسیاری را می توان نام برد که با همین اتهام و برچسب روبرو بوده اند.
پاسخ من به این دشمنان این است : اگر شیطان این است که من می شناسم و تجربه کرده ام ، اگر شیطان این است که مرا به تجربۀ حضور خدا برده است ، اگر شیطان این است که مرا مشتاق و جویای خداوند کرده و خدا را به زندگی ام وارد کرده است ، اگر شیطان این است که من همۀ نور و روشنایی زندگی ام را به واسطۀ او تجربه کرده ام پس هزاران سلام و درود بر این فرد و همۀ زندگی ام فدای او .
فرض ششم : این فرض را می توان جنون آمیزترین و نامعقول ترین فرض ممکن دانست . تا دهۀ شصت روش مشترک دستگاههای اطلاعاتی در اکثر کشورها برای برخورد با معلمین معنوی ، فقط یک چیز بود :ترور شخصیت و تخریب چهره . محور این ترور و تخریب این بود که دستگاههای اطلاعاتی با هر روش ممکن از طریق شایعه سازی ،مدرک سازی ،مونتاژ فیلم و جعل اسناد تلاش می کردندکه با معلمین بزرگ معنوی این کار را بکنند تا از دیدگاه خودشان ضریب امنیتی جامعه را بالا ببرند. اتهاماتی مانند فساد اخلاقی ، کلاهبرداری ، سوء استفاده ، سوء نیت ، جاسوسی ،طراحی توطئه و غیره ازعناصراصلی این روش تخریب بود . تقریباً همۀ اساتید بزرگ یا هر فرد مشابه دیگری که کمی در سطح جامعه می توانست موثر باشد ،تحت این پروژۀ اطلاعاتی (تخریب شخصیت و ترور روانی ) قرار می گرفت . اشو راجنیش ،کریشنا مورتی ، ساتیا سای بابا ، دالایی لاما ، ماهاریشی و بسیاری از اساتید و بزرگان دیگر تقریباً در اکثر سالهای زندگی خود با امواج گستردۀ این اتهامات روبرو بوده اند . اشو به اتهام فساد اخلاقی و انواعی از اتهامات مالی و اخلاقی و سیاسی اخراج شد . صدها شایعه در بارۀ ساتیا سای بابا به عنوان شعبده باز ، کلاهبردار ، شیاد و همجنس باز طراحی و در سطحی گسترده در هند ، آمریکا و دیگر کشورها پخش شد . در بارۀ مجموعۀ اتهاماتی که به هر یک از این افراد وارد شده است و برای هر یک از این افراد می توان کتابی قطور نگاشت . در یکی از آمارهای اطلاعاتی ارائه شده در ایالات متحدۀ آمده است که فقط تا سال 1987 شانزده فیلم تخریبی (با تکیه بر مونتاژ و صحنه سازی ) در بارۀ بعضی از معلمان معروف هندی در آمریکا ، توسط موسسات وابسته به دستگاههای اطلاعاتی آمریکا ساخته و در سطح پیروان عرضه شده است . بیشترین فیلم ها به ترتیب در بارۀ اشو راجنیش ،ساتیا سای بابا ، ماهاریشی و کریشنا مورتی است . همچنین دولت چین طرح مشابهی را در بارۀ دالایی لاما و بعضی از لاماهای معروف تبتی اجرا کرده است .
البته سالهاست که از این گونه پروژه های تخریبی خبر جدیدی منتشر نشده است چون در واکنش به این طرح پیروان این معلمان بزرگ نیز دست به کار شدند و مونتاژهای جدیدی در بارۀ شخصیتهای اصلی و کلیدی جبهۀ مهاجم تولید شد . این مونتاژهای متقابل صرفاً به فیلم محدود نمی شد بلکه تحریف سخنان و تحریف واقعیات مربوطه هم در برنامۀ کار قرار گرفت . با بوجود آمدن روش های پیشرفتۀ کامپیوتری (مانند فتوشاپ و غیره ) و دسترسی عامۀ مردم به این روش ها ،عقب نشینی تقریباً همزمان در این زمینه ، از طرف اکثر دستگاههای اطلاعاتی صورت گرفت و پروژۀ مونتاژ و تخریب شخصیتی مستقیم متوقف شد . واکنش متقابل پیروان می توانست با همۀ شخصیتهای کلیدی نیروی مقابل همان کاری را بکند که آنها با معلمان محبوب ایشان انجام داده بودند .
بعد از این آگاهی عمومی ، حمله های تخریبی و ترورهای شخصیتی شکلهای پیچیده تر و جدیدتری بخود گرفت .روش هایی مانند تردید زایی ،ایجاد سوالات مخرب ،ابهام سازی و دیگر روش های جنگ های تبلیغی و جنگ روانی .
اما در بارۀ استاد چه گذشت . دشمنان استاد ، در زمانی که استاد در اسارت و زندان بود ،سعی کردند از طریق روش های مختلف تخریب شخصیت ، نسبتهایی مانند دیوانگی ، اختلال روانی ،کلاهبرداری ،دروغ گویی و سوء استفاده را به استاد وارد کنند . و ما بلافاصله به قرآن مراجعه کردیم و دیدیم به همۀ بزرگان تاریخ و با همۀ منتخبان خداوند چنین رفتاری صورت گرفته است . قرآن پر است از این مثال ها ، از اتهاماتی که به منتخبان خداوند وارد شده است : اتهام دیوانگی ، دروغگویی ، ساحری ، قدرت طلبی و غیره . به وقایع همین عصر را نگاه کردیم و دیدیم دستگاههای اطلاعاتی با اکثر بزرگان معنوی همین کار را کرده اند. به سالهای گذشتۀ ایران نظر انداختیم ، دیدیم با بسیاری از شخصیتهای اثرگذار همین طور رفتار شده است . و به بزرگان باطنی گذشته ، به منصور حلاج ،به محی الدین ابن عربی (خاتم العارفین) ،به شمس تبریزی ، به مولانا ، به حافظ و بسیاری از بزرگان نگاه کردیم ،دیدیم برای آنها هم عیناً همین اتفاقات افتاده است . این برچسب و این فرض بقدری متناقض و کج و معوج است مثل اینکه بگوییم چیزی به نام دریا وجود ندارد . دریا فقط یک سراب است که در یک صحرا برای بیننده رخ می دهد . بله ممکن است در بیابان با پدیدۀ سراب روبرو شویم اما اگر هزاران نفر در این دریا شنا کردند و شنا یاد گرفتند ، اگر هزاران نفر از این دریا و در این دریا صید ماهی و مروارید را آموختند ، اگر هزاران تجربه از این دریا داشتیم ، اگر هر کدام از ما در خانه هایمان منبعی بزرگ از این آب شفابخش دریا داشتیم ، آیا آنوقت هم می شود گفت که این دریا فقط یک سراب است و همه چیز دروغ است . آیا دراین عصر و این زمان می توان حتی یک کودک چهارساله را هم با این فرض متناقض و بسیار معیوب قانع کرد . فرض می کنیم آن دریایی که این همه سال تجربه اش کردیم ، فقط سراب بود ، در بارۀ این ماهی هایی که گرفته ایم ، در بارۀ این مروارید ها ، در بارۀ آن همه تجربۀ مستقیم ، در بارۀ آنهمه تجربۀ شهودی ، در بارۀ آن بارانهای رحمت که هنوز از آن خیس هستیم ، در بارۀ اینها چه می توانیم بگوییم ؟
ما در برابر کوهی بسیار بزرگ و نورانی قرار گرفتیم و حالا چند نفری که در بین مردم ایران و جهان مشهور به دروغگویی ، حقه بازی و جعل و تزویر هستند آمده اند و می گویند این کوه بزرگی که می گویید هیچ نوری ندارد . در قدم دوم می گویند اصلاً این کوه بزرگ نیست بلکه یک کوه معمولی است . بعد می گویند اصلاً این کوه نیست بلکه یک دره و سیاه چال است . آیا در عصر ما دروغی بزرگتر از این ممکن است مطرح شده باشد ؟
به نظر می رسد که هنوز هم ژن های عمروعاص ( حقه بازترین عرب در زمان علی (ع) و مشاور معاویه) ، گوبلز (دروغگوترین شخصیت سیاسی و اجتماعی تاریخ) و سعیدالصحاف( معروف به گوبلز دوم) فعالند و نوادگان و فرزندان خلف آنها هنوز زنده اند و مانند غده های سرطانی ، خود را در پیکر اجتماع پنهان کرده اند . افشاگری در بارۀ دروغ سازان و در بارۀ گوبلزی ها و عمروعاص زادگان اولین دفاعی است که می توانیم از حقیقت داشته باشیم . این اولین قدم مبارز حق در زمان حالاست.
فرض هفتم : توهم توطئه . یک نظریۀ دیگر در بارۀ استاد از جانب یکی از نهادها مطرح شده است . آنها توانمندی ها و ویژگی های استثنایی استاد را قبول دارند و آنها هم او را فردی خارق العاده و کم نظیر ارزیابی کرده اند . طبق تحلیل آنها استاد یک متفکر تمام عیار است و واقعاً این تحلیل اعتراف دارد که نمی شود کارهای بزرگ او را انکار کرد . اما آنها این اتفاقات مختلف را از منظری بسیار بدبینانه و امنیتی نگاه می کنند . براساس این فرض استاد یک فرد استثنایی و بسیار توانا و فوق العاده هوشمند و متفکر است که بعنوان یک لیدر مخفی آمریکا و غرب در ایران سالهاست مشغول فعالیت است . با این فرض استاد قصد دارد مردم را در عین پیوند به معنویت از دین و شریعت اسلامی باز دارد. او می خواهد پلورالیزم (تکثر گرایی و تنوع گرایی) دینی را گسترش دهد و معنویت آزاد را ترویج دهد و اینها یعنی تیشه به ریشۀ مذهب و شریعت . از این دیدگاه استاد یک بدعت گذار است و می خواهد با تکیه بر توانایی تفکری و تخصصی خود در علوم معنوی بدعت ها را به تدریج وارد دین کند . در این فرض او تا حد بزرگترین و مخفی ترین مبلغ مسیح گرایی (نه مسیحیت گرایی) در کشورهای اسلامی شناخته می شود . با این دیدگاه ، تأکید استاد بر غیرمذهبی بودنش و بی ابایی ایشان از اعتراف به گناه و دیگر پدیده های غیر مذهبی در بعضی از سخنرانی های عمومی ،روشی است برای جداسازی معنویت از دین . در این فرض استاد فردی بسیار استثنایی و فوق العاده شناخته می شود که مورد توجه استکبار جهانی قرار گرفته است و توسط آمریکایی ها هدایت می شود . این همان فرضی است که آمریکایی ها سالها پیش دربارۀ اشو راجنیش معلم بزرگ تانترا مطرح کردند مبنی بر اینکه راجنیش مهرۀ شوروی سابق در آمریکاست یا مشابه چیزی که در بارۀ کریشنا مورتی و دالایی لاما مطرح شده است . براساس این فرضیه بدبینانه امنیتی عدم مخالفت مستقیم استاد با نظام نوعی تاکتیک تلقی می شود و عدم برخورد ایدئولوژیک ایشان با اصول مذهبی و سنتی هم یک تاکتیک به حساب می آید. طبق این نظر ، استاد قصد تصرف حکومت اسلامی و حتی تغییر در کلیۀ کشورهای مسلمان را دارد. این فرض می گوید گسترش قدرت مردمی و راه اندازی تشکل های مردمی (ngo ) یک حرکت خودجوش نبوده است بلکه برنامه ای طراحی شده از طرف استاد بوده است که قدم به قدم اجرا شده .
اما این تحلیل و فرض امنیتی که همه چیز را از پشت یک عینک کاملاً دودی و سیاه می بیند و اولین اصل آن بدبین بودن و به همه شک داشتن است ، تا چه حد می توانددرست باشد؟ یک زمانی می گفتند آمدن موبایل به ایران یعنی سقوط انقلاب و ایران اسلامی . چون می گفتند آزاد شدن موبایل یعنی دسترسی همۀ مردم به وسیله ای مانند بی سیم ، با این تفاوت که این بی سیم در آن واحد می تواند با همه جا ارتباط داشته باشد و غیره . طبق این فرض ورود پدیدۀ موبایل یک توطئه برضد اسلام و نظام محسوب می شد . چند سال قبل از آن ، این گونه نظریه پردازان در مدارقرار گرفتن بعضی ماهواره های رادیویی و تلویزیونی را نقشه ای برای براندازی کشورهای اسلامی و در رأس آنها ایران تلقی می کردند . براساس این دیدگاه مردم دو گروه هستند ، عده ای متهم هستند و عده ای مجرم . هیچ چیز خوبی در این دنیا نیست و همۀ خوبی ها ، پوشش هایی هستند برای توطئه های شومی که در دل آنها نهفته شده است . طبق توهم توطئه ، دکتر سروش جاسوس غربی هاست و کسی است که برای نابودی اسلام و فلسفۀ اسلامی تیشه ای از جنس قلم به دست گرفته است . سعید حجاریان شکل پیشرفته ای از مسعود رجوی است . آقای مهاجرانی یک مهرۀ انگلیسی است و خود آقای خاتمی کسی است که با نظریۀ معروفش شانه به شانۀ آمریکایی ها زده است و اسلام را در خطر جدی قرار داده است .در گذشته این فرض چنین حکم می داد که دکتر شریعتی نه اسلامی است نه انقلابی بلکه فردی التقاتی است و اعتقادات محکمی ندارد .
به فرض محال که استاد چیزی نباشد که ما دیده ایم ، شنیده ایم ،تجربه کرده ایم و یافته ایم . به فرض محال این دریای بزرگی که جلوی چشم ماست و هزاران بار تجربه اش کرده ایم و آثار این تجربه را با خود داریم فقط یک سراب باشد . به فرض محال این معدن جواهر یک معدن سنگ باشد و همۀ تعلیمات و کارهای استاد دروغ باشد (که البته چون همۀ حرفها و کارهای استاد انعکاس کلام خدا و اسم خدا بوده چنین تعمیمی بسیاربسیار خطرناک خواهد بود ) . به فرض محال استاد از روح خدا برخوردار نیست و خودِ خودِ شیطان است . فرضاً که استاد جذام مسری دارد و فرض های دیگری که سالهاست دشمنان استاد سعی در بافتن آن دارند، اما من بازهم و بازهم و بازهم به او عشق می ورزم و او را با تمام وجودم دوست دارم و او را می خواهم. او هر که باشد و هر چه باشد ، من مسیر حقیقی زندگی را با او یافته ام و با او طی خواهم کرد . او هر که باشد ، خدا را دوباره برایم کشف کرده و خدا را به زندگی ام آورده و مرا به تسلیم و خدمتگزاری واداشته است . او هرکه باشد و هر چه باشد ، معلم محبوب من است ، دوست من است و روح من است . او حتی اگر دشمن من هم بشود ، اگر هزاران بار مرا از خود براند و اگر مرا قطعه قطعه کند باز هم به او عشق می ورزم و تا ابد به او وفادارم . آیا کسی می تواند از روح خود جدا شود . او که با همۀ زندگی ام و با تمام وجودم می دانم که روح بزرگ و انسانی آسمان وار است روح من است .
معاویون و منافقان سالهاست که تلاش می کنند بگویند ایلیا چنین و چنان است. آنها هر راهی را که می توانستند ، ناجوانمردانه ترین و بی رحمانه ترین راهها را در چند ماهی که استاد در اسارت حکومت بود رفتند . روش هایی که حتی سازمانهایی مثل سیا ،کی جی بی (اطلاعات شوروی سابق) ، و سازمان اطلاعاتی اسرائیل و انگلستان هم تابحال انجام نداده اند چون آنها با اینکه هیچ ادعایی هم ندارند و خود را پسرعمۀ پیامبر اسلام ، فرزند علی ، سرباز امام زمان و ولایت مدار نمی دانند ، بلکه خود را انسانهایی عادی و حتی طبق اعترافات خودشان بسیار آلوده می دانند ، با این وجود این نوع رفتارها و عملیات ظالمانه و جنایتکارانه را بیش از حد ضدبشری و ضد انسانیت تلقی می کنند . ما می توانیم شبیه رفتارهایی که مأموران کفتارصفت با ایلیا داشتند را در شکنجه گاههای مخوف معاویه و یزید ، در شکنجه گاههای خلفای عباسی و نیز در اسناد تاریخی گشتاپو و اس اس که مسئول قتل مخفیانۀ میلیونها نفر و ترور شخصیتی بسیاری از بزرگان آن زمان بود ، جستجو کنیم . درزمان امروز این رفتارها انطباق بسیار دقیقی با عملکرد شکنجه گران طالبان در افغانستان و عملکرد القاعده و بن لادنیزم دارد . می خواهم فرض را بر این بگذاریم که دروغ بافی ها ، سندسازی ها و جعلیات ادارۀ برخورد با ادیان درست باشد ،فرض کنیم که استاد مسائل زیادی دارد ، فرض کنیم که استاد خطاهای زیادی دارد ، فرض کنیم که استاد مثل همۀ ما اشتباهات و انحرافات زیادی دارد ،حتی با وجود این فرض هم او همچنان معلم و سرور و مقتدای ماست . مگر ما استاد را با ذهن دلالانه انتخاب کردیم که بخواهیم در بارۀ او معامله کنیم ؟ ما او را با روح و قلب خود برگزیدیم و تا ابد با او خواهیم بود . مگر ما استاد را بر اساس تبلیغات تلویزیونی یا حکومتی پذیرفتیم ؟ ما او را طبق تبلیغاتی که خدا در روح و درون ما به راه انداخت انتخاب کرده ایم و تبلیغ خدا حقیقت محض است . مگر او قیمتی از ما گرفته جز اینکه با تمام وجود خود برای خدمت به خدا به نجات ما مشغول بوده است . من فرض محال را براین می گیرم که استاد همان چیزی باشد که حقه بازترین و دروغگوترین موجودات این زمان یعنی باند روباهها و میکروب ها می گویند ، فرض را بر این می گیرم که آن چشمۀ زندگانی ، آن چشمۀ شفابخش و روح بخشی که در این سالها بارها و بارها از او نوشیده ام و هر بار در این نوشیدن توانی جدید و نوری جدید یافته ام ، فرض محال را می گیرم که این چشمۀ زندگی ، این آب شفابخشی که حتی با وجودی که ماههاست او را ندیده ام ، یک کوزۀ پر از آن آب را دارم ، این چشمۀ آب نیست و به قول منافقان حقه باز چشمۀ اسید و آتش است . آیا کفتارها با حماقت و نادانی خود فکرمی کنند که حتی اگر من چنین فرض محال و دروغی را هم راست بگیرم ، پیوند و وفاداری ام را از دست می دهم ؟ مطمئن باشید در خواب هم این را نمی بینید چه برسد به بیداری . خداوند او را در روح ما آشکار کرده است که او کیست . شما که هیچ ، کفتارهای بزرگتر و روباههای پیرتر از شما هم اگر در تمام عمر در گوش ما بخوانند نمی توانند چیزی را که خدا در روح و قلب ما به ما نشان داده است ، از بین ببرند . خداوند با هزاران دریافت و رویا و تجربه و شهود بر ما آشکار کرده است که او نجات دهنده و مقتدای ماست . این نگاه را ما خودمان نساخته ایم که آن را بتوانیم از بین ببریم . حتی استاد هم آن را برای ما نساخته و بارها دیده ایم و شنیده ایم که چکارکرده تا این نگاه و ایمان را بیازماید و گاهی سعی کرده که آنرا بشکند . این نگاه و ایمان را ، این وفاداری را ، این پیوند و ارتباط را خداوند به ما داده پس هیچ چیز و هیچ کس ، هیچ حقه و نیرنگی و هیچ حقه باز و نیرنگ بازی نمی تواند آن را از ما بگیرد . این وفاداری یک پیوند الهی است ، یک برکت و رحمت الهی است پس هیچ کس قادر نیست آن را از بین ببرد . شاید با زور و اجبار به ضرورت مدتی آن را پنهان کنیم و به تقیه که از بنیانگذار شیعه ، صادق آل محمد (ص) آموختیم روی آوریم اما اگر هم موقتاً پنهانش کنیم قویتر و قویتر می شود . ای نادان ها حضرات کفتار و حضرات منافق . باز هم می خواهم فرض بدتری را مطرح کنم . بر فرض که خدا هم این رحمت و برکت را از ما دریغ کرده بود و چیزی از درون و در روح و دریافتمان بر ما آشکار نشده بود ، بر فرض محال حرفهای حقه بازانۀ شما درست بود و استاد انحراف و خطا داشت . خوب مگر این همه بزرگان تاریخ و این همه بزرگان ادیان مسائل نداشته اند ...
در پایان این مکتوب یک بار دیگر هم آخرین عزم و عهد و روش خود را اعلام می کنیم. فرض کنیم همۀ دیدگاههایی که در بارۀ استاد هست ،حتی آنها که متناقض همدیگر وبر ضد هم هستند درست باشند یا همۀ آنها غلط باشد . فرض کنیم استاد همان چیزیست که تجربه ها ، نشانه ها، رویاها و دریافتهای ما در این سالها به ما گفته اند یا اینکه فرض کنیم همۀ تجربه های ما دروغ بوده ، همۀ نشانه ها دروغ است ، همۀ رویاها دروغ بوده اند ،فرض کنیم که استاد یک انسان بزرگ است یا روحی از خداوند یا یک انسان معمولی و مثل همۀ ما یا یک کافر و دیوانه و بدعت گذار یا یک شیاد یا لیدر آمریکایی ها یا حتی شیطان . من او را با تمام وجودم دوست دارم و به تعلیمات او عشق می ورزم . من دلال نیستم که ببینم چه چیزی گیرم می آید تا پا به میدان بگذارم و اگر نبود فرار کنم ، من معلم خود را عاشقانه دوست دارم . نه چون خدا یا روح خدا یا انسانی بزرگ یا شیطان یا آدم معمولی است. او را دوست دارم چون خوبترین چیزهای زندگی ام را از او آموختم . او را دوست دارم چون نورانی ترین اندیشه ها را از او به یادگار دارم . او را دوست دارم چون او کاشف دوبارۀ خدا برای من است و مرا متوجه خدا و جویای خدا کرده است . او را دوست دارم چون تسلیم به خدا و خدمت به خدا با او برایم معنا گرفت . او را می خواهم چون او عالی ترین و عمیق ترین بشری است که تا بحال تجربه کرده ام . او را می خواهم چون عظمت اسم خدا را او به من یاد داد . او را دوست دارم چون با او دوباره متولد شده ام و زندگی من با او و در او معنا دارد . من معلم و راهنمای خود را دوست دارم چون خدابا اوست . به او عشق می ورزم چون دوست داشتنی است . اما می خواهم بگویم اگر حتی جنون آمیزترین و نفرت انگیزترین فرض ها در بارۀ استاد من درست می بود ،اگر او حتی کافر هم می بود ، اگر او بر ضد من و دشمن من می بود ، بازهم او را می خواهم . باز هم او را دوست دارم . باز هم تا ابد به او وفادارم و تا ابد با او خواهم بود . چند سال پیش یکبار استاد به من گفت تو همیشه با من هستی ... من می دانم و بلکه با تمام ذرات وجودم مطمئنم که مقصد او فقط وفقط خداست . اما اگر مقصد او جهنم هم بود با همۀ اشتیاق و وفاداریم با او همراه می شدم چون می دانستم او در جهنم و برای جهنمیان هم طرحی الهی دارد :نجات جهنمیان ازآتش پشیمانی و محرومیت از نور و حضور.
منصورون – فرزندان ایلیا
× × ×
نظر خدا مانند نظر انسان نیست
خداوند به هر که بخواهد می بخشد (قست اول)
بازنویسی سخنرانی استاد در گفتگو با جمعی از اقلیتهای مذهبی در سال 1376
خداوند میخواهد به انسان بگوید که قضاوت تو بیهوده است من مثل تو نگاه نمیکنم، مثل تو نظر نمیدهم. نظر من شاهکار است، هزاران حکمت و تدبیر و نقشه آسمانی در یک نظر من است. هنر خداوند این است که از دل خرابه کاخ به وجود میآورد. از دل مرداب نیلوفر را میرویاند، از درون خاک، گیاهان و درختان را میرویاند. خداوند میخواهد اعلام کند من دوستدار متکبران و مطلقاندیشان نیستم؛ من دوستدار مدعیان تقدس و تقدس مآبان نیستم؛ من خدای انسانهای پرمدعایی که خود را از همه بهتر میپندارند و در آن جایگاه میایستند نیستم؛ من دوستدار متواضعان هستم و تواضع در اعتراف است. من خدای شجاعان هستم و بزرگترین شجاعت در اعتراف است، من خدای بخشنده و مهربان گناهکاران هم هستم، من به فکر بیمارانم نه کسانی که در خیال باطل سلامتی محض مردار شدهاند. اعلام می کند که آن سنگی را که برای ساخت خانه خدا، معماران دور انداختند من همان سنگ را انتخاب میکنم. خداوند میخواهد اعلام کند که ای بشر همه شما فاسد هستید همه شما دروغگو هستید، ای انسان همه شما گناهکارید و در انحراف هستید مگر اینکه من خدای شما باشم و شما را نجات بدهم. میخواهد اعلام کند که همه شما مردهاید مگر کسی را که من زنده کرده باشم؛ همه افکار شما پوچ و باطل است مگر اینکه موافق نظر من باشد. خداوند همیشه این را اعلام کرده است که مبادا گناه، شما را از بخشش من ناامید کند بلکه اگر به گناه آلوده شدید، به سوی من جهش کنید و بازگردید. من میخواهم گریه شما را و بازگشت شما را ببینم پس در گناه میلغزید. دوست دارم همیشه توبه کنید و بازگردید پس همیشه در معرض گناه و خطا قرار دارید. رفتارهای خداوند نشان میدهد که او تاکید دارد که این را به بشر بفهماند که فقط و فقط یک چیز مهم است آنهم نگاه من است، فقط نظر و اراده من مهم است نه هیچ چیز دیگری، فقط قضاوت من حق است و عادلانه است نه قضاوت هیچ کس. خداوند می فرماید: «فکرهای من فکرهای شما نیست، و راه های من هم راههای شما نیست. به همان اندازه که آسمان بلندتر از زمین است، راههای من نیز از راههای شما و فکرهای من از فکرهای شما بلندتر و برتر است. کلام من مانند برف و باران است. همانگونه که برف و باران از آسمان می بارند و زمین را سیراب و بارور می سازند و به کشاورز بذر و به گرسنه نان می بخشند، کلام من نیز هنگامی که از دهانم بیرون می آید بی ثمر نمی ماند، بلکه مقصود مرا عملی می سازد و آنچه را اراده کرده ام انجام می دهد» و میخواهد به انسان بفهماند فقط تقدیر و تدبیر و نقشه من مهم است، من با قیل و قالها فریب نمیخورم، من با ریاکاری و تظاهر و ادعا فریب نمیخورم، من به قلب و روح انسان نگاه میکنم و هر کس را که بخواهم فیض و برکت میدهم. هر کس را بخواهم روح خودم را به او میدهم، هر کس را که بخواهم بر همه جهانیان برتری و بزرگی میدهم. او کسی را به عنوان کلیم الله خود انتخاب میکند که بسیاری از سالهای زندگیاش را طبق آیه قرآن در فساد و انحراف زندگی کرده است. حضرت موسی، پیامبر بزرگ و اولیالعزم خدا، کسی که عظیمترین و عجیبترین معجزات خدا از او صادر شد، کسی که بنیاسرائیل را از اسارت فرعونیان نجات داد، سالها در کاخ فرعون و در فضای آیین بسیار گمراه و فسادانگیز فرعونیان که حتی در آن محارم با همدیگر... و بدترین فسادهای اخلاقی در آن طبیعی شمرده میشد زندگی کرد. در قرآن میفرماید که موسی از ضالین [گمراهان] بود. آیا موسی پیش از پیامبریاش در انحراف و ضلالت بود؟ همان موسایی که پسر خوانده فرعون بود و تا اوایل جوانی در کاخ فرعون ساکن و به شدت در... و گمراهی آنطور که در قرآن و کتاب مقدس آمده است، آلوده بود؟ اما چرا از آن همه کنعانیان که ظاهراً در گناه زندگی نمیکردند و لااقل گمراهیهای آیینیشان بسیار کمتر از فرعونیان بود، خداوند کسی را انتخاب نکرد؟ چرا برای ملاقات و گفتگوی رودررو و برای نجات دهندگی بنی اسرائیل یکی از کاهنان بسیار پرهیزکار و در واقع ریاکار و پرمدعای دربار فرعون را برنگزید؟ چرا بر موسی دست گذاشت؟ فرعون قبول نمیکرد که خدا موسی را انتخاب کرده باشد اما خود را یا لااقل کاهنان و مشاوران خود را که از نظرش پرهیزکارترین انسانهای زمان بودند شایسته چنین چیزی می دید. به موسی گفت آیا این همان فردی است که پیش از این در فساد و گمراهی و ضلالت بود؟... اما در برابر این همه افکار و قضاوتهای پوچ خداوند به موسی فرمود: «تو را به نام میشناسم و مورد فیض و رحمت من قرار گرفتهای... من خداوند هستم و محبت و بخشش و رحمت خود را بر هر کس که بخواهم متوجه میکنم».
خداوند هزاران کار بزرگ را از طریق موسی که او را همانند بزرگان دیگر خدمتگزار خطاب میکرد، انجام داد و هزاران نشانه را ظاهر ساخت اما فرعونیان منکر همه آن نشانهها و کارها بودند و موسی را همچون انبیاء بعد از او و قبل از او دروغگو، گمراه، دیوانه، شعبدهباز و ساحر خطاب میکردند. این موسایی است که قومهای زیادی را که همگی منکر نشانهها و حضور خداوند بودند نابود کرد، بزرگترین معجزات را به انجام رساند، اصول و قوانین الهی را در قالب تورات که آن را از خداوند دریافت کرده بود، به بشر عرضه کرد، نزدیکترین و شدیدترین پیوندها را با خداوند برقرار کرد، خداوند بارها در ابر نازل شد و با او سخن گفت، از روح او که روح خدا بود به هفتاد نفر از بزرگان بنیاسرائیل القا شد. او کسی بود که خداوند دربارهاش فرمود: «من با یک نبی به وسیله رویا و خواب صحبت میکنم ولی با موسی که خدمتگزار من است به این طریق سخن نمیگویم چون او مرا با وفاداری (محض) خدمت میکند. من با وی رودررو و آشکارا صحبت میکنم نه با رمز، و او تجلی مرا میبیند. چطور جرات کردید او را سرزنش و به او توهین کنید؟» و کتاب مقدس ادامه میدهد: «پس خشم خداوند بر ایشان افروخته شد و خداوند آنها را ترک کرد». در جای دیگر خداوند به موسی (ع) فرمود: «این قوم بدکار و شرور تا به کی از من شکایت میکنند؟ تا به کی باید به توهین آنها گوش دهم؟ به ایشان بگو که خداوند به حیات خود قسم میخورد که آنچه را که از آن میترسیدید به سرتان بیاورد. حتی یک نفر از شما که بیست سال به بالا دارد و به من بیحرمتی و توهین کرده است وارد ارض مقدس نخواهد شد... فرزندانتان به خاطر بیایمانی شما چهل سال در این بیابان سرگردان خواهند بود. من که خداوند هستم این را گفتهام».
یک روز موسی (ع) دعا کرد و از خداوند خواست که به او نشان دهد که در حضور خداوند در آسمان چه کسی مانند اوست و با او خواهد زیست. میخواست بداند خداوند چه کسی را مانند موسی، پیامبر اولیالعزم خداوند، سلطان معجزات، عزیز میدارد و او را مورد رحمت خود قرار میدهد. خداوند به او فردی را نشان داد که قصاب بود. وقتی موسی به زندگی این قصاب وارد شد و در آن دقت کرد دید او کار زیادی نمیکند که مستحق چنین مقام بزرگی در آسمان باشد. با او به خانهاش رفت و مهمانش شد. وقتی به منزل وارد شدند دید که او زنبیلی را که به سقف آویزان است پایین آورد. در آن زنبیل پیرزنی نحیف و لاغر و خمیده بود. قصاب لباسهایش را عوض کرد و لباسش را شست. آنگاه برایش غذا درست کرد. در دهانش غذا گذاشت، کارهایش را انجام داد و دوباره او را در زنبیل گذاشت تا در آن بخوابد و به سر کارش برگشت. سه روزی که موسی (ع) به صورت فردی ناشناس مهمان این قصاب بود چیز خاصی از او ندید؛ نه عبادات آن چنانی، نه روزه شبانه روزی، نه ذکر پیوسته و نه کرامات یا صفات زاهدانه. قصاب با همه وجودش به نام خدا به مادرش خدمت و محبت میکرد. موسی (ع) دید که هر بار قصاب میخواهد از مادرش جدا شود، او چیزی را زیر لب زمزمه میکند. در آخرین روز که نتوانست دلیل عزت و مقام این قصاب را در نزد خدا بداند از قصاب پرسید مادرت زیر لب چه میگوید. این نقطه برای موسی ابهام شده بود. قصاب خجالت کشید که بگوید چون حرف مادرش را آنقدر بعید میدانست که به نظرش ناممکن بود. موسی اصرار کرد و قصاب گفت، تو موسی را میشناسی؟ برگزیده خدا که تورات را برای ما آورده و خداوند، فرعون و سپاهیان او را به وسیله او شکست داد. موسایی که با خداوند مستقیم سخن میگوید و به ملاقات او میرود. مادرم زیر لب میگوید «برو که خدا تو را مانند موسی بزرگ و عزیز کند». و موسی در حالی که در حیرت از کار خدا فرو رفته بود از قصابی که قرار بود در آسمان و ملکوت خدا، هم درجه و همنشین او باشد خداحافظی کرد. نظر خدا مانند نظر انسان نیست. خداوند گذشته و آینده انسان را هم، گذشتههای بسیار دور و آیندههای بسیار دور را هم در نظر میگیرد. با یک تیر هزاران نشان را نشانه میگیرد.
... داودی که یکی از نزدیکترین انسانها به خداست و خداوند تا به آن حد در قرآن و کتابهای مقدس او را بزرگ معرفی میکند، همین داود مرتکب صدها قتل و غارت شده بود.
اما خواست خدا این بود که با داود چنین کند. خداوند دوست داشت که با وجود همه این مسائل، داود، منتخب و جانشین او در زمین باشد. خلیفه الله باشد. خداوند اراده کرده بود که علی رغم صدها نکته منفی که ممکن بود در نظر مردم، درباره داود وجود داشته باشد، او پادشاه خدا در زمین باشد. سرگذشت و جزء به جزء زندگی داود و سلیمان و بقیه در قرآن و کتاب مقدس است. کتاب مقدس درباره حضرت سلیمان، پادشاه آسمان و زمین، پادشاه جن و انس و شیاطین و فرشتگان میگوید که او در مقاطعی از زندگیاش به بدترین و شدیدترین انحرافها کشیده شد. خدا او را کشانده بود تا نقشههایش را عملی کند. آیا خدا او را از طریق زنانش به فساد و دروغ و شرک و کفر کشاند؟ چرا؟ تا خدا نشان دهد «من هر کس را که بخواهم، هر کس را که بخواهم، هر کس را که بخواهم، از نور و رحمت و بزرگی برخوردار میکنم. من هر کسی را که بخواهم از روح خودم به او میدهم نه کسانی که شما با فکر بینهایت محدود خود گمان میکنید». داود، پدر سلیمان یک بار با خداوند برخورد کرد و سلیمانِ پسرش دو بار. و خداوند آنقدر این خدمتگزار بزرگ خود را گرامی داشت که افتخار ساخت معبدش را به او داد و سلیمان خانه خدا را که اولین قبله مسلمین هم هست و دومین آن کعبه است، بنا کرد. خانهای که خداوند درباره او قول داد که دعای برآمده از آن را اجابت کند. در قرآن، خداوند، شگفتآور درباره سلیمان حرف میزند. همان سلیمانی که با محاسبه کسانی که از نقشهها، نظرات، حکمتها و روشهای خدا بیخبرند، باید هزار بار محکوم میشد. عقبتر که برویم به منشاء بنیاسرائیل میرسیم به حضرت یعقوب، به پدر بنیاسرائیل. داستان یعقوب و پدران او را در کتاب مقدس بخوانید. یعقوب با دو دختر لابان یعنی با راحیل و لیه ازدواج کرد. بعد از آن با کنیزان آنها ازدواج کرد، با بلهه و زلفه و از این چهار نفر صاحب فرزندانی شد که هر کدام از آنها یکی از اقوام بنیاسرائیل را به وجود آوردند. حضرت یوسف یکی از این بچهها بود. این یعقوب به جای برادرش عیسو برکت را از پدرش حضرت اسحاق ربود. این همان یعقوبی است که خداوند در عالم رویا چندین بار با او سخن گفت و بر او ظاهر شد. یعقوبی که خداوند به او فرمود: «هر جا که بروی من با تو خواهم بود و از تو حمایت نموده، دوباره تو را به این سرزمین باز خواهم آورد. تا آنچه به تو وعده دادهام به جا نیاورم تو را رها نخواهم کرد». یعقوبی که در فنی ئیل [به معنای چهره خدا] با آن مرد کشتی گرفت اما بعد از آن گفت: در اینجا من خدا را روبرو دیدهام و با این وجود هنوز زنده هستم...
ابراهیم، پدر ادیان اسلام، مسیحیت و یهود، پدر یگانه پرستان عالم و پدر انبیاء بعدی که سه زن داشت [ساره، هاجر و قطوره] وقتی در شهر جرار بود ساره را از ترس ابیمک پادشاه جرار، خواهر خود معرفی کرد و دروغ گفت؛ ابراهیم خلیل الله که مظهر توکل به خداست همان ابراهیمی که خداوند با او سخن گفت و بر او ظاهر شد. این ابراهیمی است که خدا به او فرمود: «ای ابرام نترس زیرا من همچون سپر از تو محافظت خواهم کرد و پاداشی بسیار عظیم به تو خواهم داد. و فرمود من با تو عهد میبندم که قومهای بسیار از تو به وجود میآورم. از این پس نام تو ابرام نخواهد بود بلکه ابراهیم (به معنای پدر قومها) زیرا من تو را پدر قومهای بسیار میسازم. نسل تو را زیاد میکنم و از آن ملتها و پادشاهان به وجود میآورم. من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت نسل اندر نسل برقرار میکنم. من خدای تو هستم و خدای فرزندانت نیز خواهم بود... از میان فرزندان تو پادشاهان خواهند برخاست»...
پسر عموی ابراهیم لوط بود. لوط کیست؟ کسی که در قرآن که میزان حقانیت است خداوند میفرماید: لوط از صالحان بود و درباره او به همراه عدهای از انبیا دیگر (الیاس نبی، اسحاق، عیسی و...) میفرماید آنها را بر جهانیان (یعنی همه موجودات عالم) برتری و بزرگی بخشیدیم. و میدانیم که درباره اشتباه بزرگ لوط در کتاب مقدس چه چیزی مکتوب است... چرا خدا اینکار را کرد؟ این پیام خداوند است. همیشه این را اعلام کرده است که هیچ کس جز خداوند، مطلق و نامحدود نیست، حتی کسانی که خداوند درباره آنها فرموده که ایشان را بر همه جهانیان برتری و بزرگی داده است...
عیسی از نظر مدعیان یهود فردی گمراه، فاسد، شرور، شورشی و حتی خود شیطان شمرده میشد و چون همه امکانات تبلیغی در دست آنها بود تا دهههای متمادی بعد از او هم همین فضا حاکم بود. اما حقیقت پنهان نمیماند و آشکار میشود. چون خدا با او بود پس او بود که سرانجام پیروز شد. از نظر مدعیان یهود و عوامل آنها اولین مسئله عیسی مسیح این بود که حاصل تولدی نامشروع است یعنی حرامزاده، پس از خانواده طرد شد – زیرا برادران او نیز وی را فردی ساحر و شیطان میدانستند. چرا؟ چون با آنها متفاوت بود. قادر به درک او نبودند. میگویند آیا میشود همه آسمانها را در یک تخم مرغ جای داد؟ آیا موجودی آسمانوار را میشود در ظرف کوچک ادراک بدبینان قرار داد؟ عیسی بعد از طرد از خانواده، ظاهراً سرگردان بود. اما او در واقع تحت حمایت خدا بود. همه جا را میگشت تا گمشده خود را، روح خدا را دوباره بازیابد و در او احیا شود. پس به سراغ هر کس که میتوانست میرفت. ولی همشهریان وی و آشنایان او این را طور دیگری تعبیر میکردند. به همین دلیل مسیح فرمود: «فرستاده خدا را در هر جا عزیز میدارند مگر در میان خانواده خود و در شهر خود». منظور از این شهر، کسانی بود که با پیش داوری نگاه میکنند و خود را آشنا میپندارند. گمان میکنند که او را سالهاست میشناسند. حرفهای او مدعیان شریعت یهود را هر روز عصبانیتر میکرد. وقتی که مثلاً میگفت: «خوشا به حال آنان که برای برقراری صلح در میان مردم کوشش می کنند، زیرا ایشان فرزندان خدا نامیده خواهند شد. خوشا به حال آنان که به سبب نیک کردار بودن آزار می ببیند، زیرا ایشان از برکات ملکوت آسمان بهره مند خواهند شد. هر گاه به خاطر من شما را ناسزا گفته، آزار رسانند و به شما تهمت زنند، شاد باشید. بلی، خوشی و شادی نمایید، زیرا در آسمان پاداشی بزرگ در انتظار شماست. بدانید که با پیامبران گذشته نیز چنین می کردند». او به مردم میگفت اگر مانند علما و بزرگان یهود باشید به ملکوت خدا وارد نمیشوید. «چرا پر کاه را در چشم بردارت میبینی اما تیر چوب را در چشم خودت نمیبینی؟»...
به همین دلیل به شدت مورد نفرت و بدگویی بزرگان یهود قرار داشت و سرانجام نقشه کشتن و به صلیب کشیدن او را طرح ریزی کردند. خداوند روح خدا را به عیسی داد و از طریق روح خود عیسی را مسح کرد و به مسیح مبدل ساخت. او روح خود را به کسی داد که با قضاوت بشری انتخابی مناسب محسوب نمیشد. طبق قضاوت بشر شاید اگر روح خدا به یکی از کاهنان یهود که ظاهراً از هر نظر مناسب نقش نجات دهندگی بود، داده میشد خیلی معقولتر بود اما چنین انتخابی در واقع نادانی و حماقت بود، چون خود آن کاهنان یکی از طیفهایی بودند که باید پیام را میگرفتند...
رحمت خداوند، متوجه مدعیان نیست. مقدس مآبان چیزی از تقدس ندارند و از خداوند، حتی بویی از تقدس هم به ارث نبردهاند. در زمان فرعون ابتدا این کاهنان و مقدسین دربار فرعون بودند که موسی را با گمانهای باطل خویش رد میکردند. در زمان عیسی مسیح، آخرین پیامبر بنیاسرائیل هم، این مقدسین و علما یهود بودند که عیسی مسیح را شیطان و فرزند شیطان و کافر میدانستند. تا مدتها کسی جرات نداشت خود را مسیحی بداند، هم از ترس ظلم و ستم جباران و هم از بیآبرویی. آنها طی دهها سال چنان عیسی مسیح را بیآبرو و بیاعتبار کرده بودند که برای اکثر مردم، عیسای ناصری معادل شیطان و روح شیطان بود؛ کسی که میخواهد دین را باطل کند، مردم را به فساد بکشاند، در دین بدعت گذاشته است، پدر را از پسر و خانوادهها را از هم جدا میکند، مردم را سحر و افسون میکند؛ عیسای ناصری. یکی از استدلالهای محکم علما و مقدسین یهود این بود که از این همه منطقه چطور ممکن است خداوند فردی را از محله جلیل به عنوان مسیح انتخاب کند. محله جلیل یکی از محلههای بدنام و فاسد بود و اهالی آن به شرارت مشهور بودند. میگفتند چرا خداوند باید مسیح و نجات دهنده را، فردی حرامزاده انتخاب کند، چون آن نادانان ملعون اصرار داشتند که عیسی حاصل یک ارتباط نامشروع میان مریم با فردی بیگانه بوده است و داستانی را که بعداً مریم درباره آن فرد که روح خدا بود بازگو کرد، توجیهاتی برای مقدس جلوه دادن فساد او قضاوت کردند. از نظر آنها هفت برادر عیسی در همین عالم انسانی وضعیتی بهتر از او داشتند، حداقل اینکه فرزندی نامشروع نبودند. اما خیلی نشانهها نشان داد که عیسی همان مسیح و مسح شده خداوند است و حاصل روح خداست. کارهای بعدی او و تاییدات پیشین و پسین. آخرین تایید او در قرآن است. در مورد همین مسئله نامشروع بودن تولد او هم خداوند با یکی از آیات خود بر دهان این جاهلان مشت میزند و میفرماید: «روح خود را به صورت انسانی تمام (عیار) بر او (مریم) آشکار کردیم». مقدسین یهود میگفتند اگر خداوند بخواهد روح خود را به کسی بدهد چرا به ما ندهد؛ ما که پرهیزکاریم، ما که با تقوا و زاهد هستیم. اما مسیحا به آنها میگفت شما کور هستید و آنان را ماران، افعیزادگان و قبرهای آراسته خطاب میکرد. آنها میگفتند اگر قرار بود این منتخب خدا باشد لااقل باید مثل یحیای تعمید دهنده میبود اما عیسی فرمود: «درباره یحیی که لب به شراب نمی زد و اغلب روزه دار بود، می گویید دیوانه است؛ اما به من که (مثل شما غذا) می خورم و می نوشم ایراد می گیرید که پرخور و میگسار و همنشین بدکاران و گناهکاران است. اگر عاقل بودید، چنین نمی گفتید و می فهمیدید چرا او چنان کرد و من چنین».
مسیح درباره آنها فرموده بود: «شما درِ ملکوت خدا را بر روی مردم بستهاید نه خودتان به آن وارد میشوید و نه میگذارید دیگران بدان وارد شوند». پس نظر خداوند بسیار از نظر عامه مردم و حتی کاهنان دور بود. او عیسایی را انتخاب کرد که در مظان بدترین اتهامها قرار داشت: کسی که مریم مجدلیه مشهورترین فاحشه شهر (بعد از توبه) با او همقدم شده است اما حتی قبل از توبه اجازه داد که بدن او را لمس کند، اشک چشمهایش را به روی دستها و پایش بریزد و حتی به این زن بدکاره و مشهور چنان بخششی از خداوند نشان دهد که او را عضوی از خانواده (روحی) خود کند و محرمانهترین امانات را به او بسپارد. پس از نظر علماء و بزرگان یهود و مقدس مآبان فریسی و صدوقی او حتی از باراباس که یکی از شرورترین افراد زمان به حساب میآمد هم بدتر بود. چون همه این کارها را به نام خدا میکرد. مثلاً وقتی که خطاب به مریم مجدلیه گفت «گناهان تو بخشیده شد... و ایمانت باعث نجاتت شده است» آنها گفتند او کفر میگوید، یاوه میگوید، اما این زن به یکی از شاگردان بسیار نزدیک عیسی و به قول بعضی از راویان ریزبین، یکی از زنان عیسی(ع) تبدیل شد... اکثر شاگردان او افرادی بودند که پیش از آن، گناهکار یا فاسد و شرور محسوب میشدند مثل متی که فردی ظالم و باجگیر بود و خانه فساد و لهو و لعب داشت. کسی که بعدها یکی از چهار انجیل او را نوشت. یک روز که برای باج گیری رفته بود عیسی او را دید و به او فرمود: «بیا و مرا پیروی کن». کاهنان و بزرگان یهود که میخواستند مسئله را با حرف حل کنند گفتند چرا شما با این قبیل افراد نشست و برخاست میکنید؟ و او در پاسخ فرمود: به دلیل این که افراد سالم احتیاج به پزشک ندارند، بلکه بیماران به طبیب نیاز دارند. بروید کمی درباره این آیه کتاب آسمانی فکر کنید که خداوند میفرماید: «من از شما هدیه و قربانی نمیخواهم، بلکه محبت و بخشش و ترحم میخواهم». رسالت من در این دنیا این است که گناهکاران را به سوی خدا بازگردانم. نه آنانی را که گمان میکنند عادل و مقدسند. از نظر مسیحا این افراد کور بودند چون گمان میکردند که میبینند. آنها هم با خود استدلال میکردند که این عیسی باید شیاد و دروغگو باشد چون ما را که میبینیم کور خطاب میکند. عیسی میگفت: «هر نهالی که پدر آسمانی من نکاشته باشد از ریشه برکنده میشود پس با آنان کاری نداشته باشید. ایشان کورهایی هستند که عصاکش کورهای دیگر شدهاند. پس هر دو در چاه خواهند افتاد». عیسی اعتقادات خشک و ساختگی آنها را در هم میشکست. پس آنها عیسی را بدعت گذار نامیدند.
چطور ممکن است خداوند با کسی باشد که شاگردانش از میان افراد گناهکار و گمراه و شرور انتخاب شدهاند؟ چطور ممکن است روح خداوند در کسی باشد که به مجلس رقص و پایکوبی رفته است؟... آنها میدیدند که نشانههای عیسی همان چیزی است که در کتاب مقدس، درباره خدمتگزار منتخب خدا گفته شده ولی میگفتند که عیسی همه نشانهها را درباره خودش جعل کرده و ساخته است و اینها نشانههای طبیعی و خدادادی نیست. اما وقتی میدیدند آن نشانهها عین واقعیت است و واقعاً اثرگذار و ماندگار است، وقتی هیچ چاره دیگری در برابر قدرت خدا نداشتند، وقتی مستقیم تر با معجزه عیسی روبرو میشدند و احتمال میدادند که نکند این همان مسیح باشد می گفتند: عیسی خودِ شیطان است و شیطان رئیس شیاطین است و خودش در او حلول کرده است. به همین دلیل او دارای قدرتهای شیطانی است و ارواح ناپاک و شیطانی را هم میتواند از درون مردم براند و مردم را ظاهراً شفا بدهد و آنها را با نیرنگ و دروغ به روشنایی کاذب برساند. اما آنها متوجه تناقض بزرگی که در استدلالشان وجود داشت نبودند. اگر واقعا عیسی خود شیطان بود، باید فرمانرواییاش را گسترش میداد و ارواح شیطانی را به مردم وارد میکرد نه آنکه آنها را از مردم براند. چطور ممکن است انسانی شیطانی باشد اما محصول کارش خدایی و نزدیک شدن به خدا باشد. عیسی گفت: «اگر من به وسیله روح خدا ارواح ناپاک را بیرون میکنم پس بدانید که ملکوت خداوند در میان شما آغاز شده است. کسی نمیتواند حکومت را از چنگ شیطان بیرون بکشد، مگر اینکه نخست او را ببندد... هر کس به من کمک نمیکند به من ضرر میرساند... هر گناهی ممکن است بخشیده شود مگر تحریف و بیحرمتی به روح القدس که هیچگاه بخشیده نخواهد شد نه در این دنیا و نه در آن دنیا». عیسی فردی قانون شکن و نامطلوب شمرده میشد. کاهنان یهود بارها او را آزمایش کردند و به همین نتیجه رسیدند. مثلاً وقتی آن زن زناکار را آوردند تا او دستور سنگسار وی را صادر کند اما او حاضر نشد به سنگسار شدن آن زن زناکار حکم دهد و گفت «بسیار خوب. آنقدر بر او سنگ بیندازید تا بمیرد. ولی سنگ اول را کسی بزند که خود تا به حال گناهی نکرده است» و آخر که همه جمعیت پراکنده شدند به آن زن گفت «من نیز تو را محکوم نمی کنم. برو و دیگر گناه نکن». چطور ممکن است خداوند رحمت و برکات خود را متوجه چنین فرد ظاهراً بدعتگذار و قانون شکنی سازد. مسئله این است که قضاوتها و نظرات خدا بینهایت حکیمانه و هوشمندانه است. خداوند یک نقطه از آسمان را نمیبیند تا درباره آسمان نظر بدهد. بلکه همه آسمان را، بینهایت آسمان را میبیند، گذشته ازلی و آینده ابدی آسمان را میبیند. و همه نقشههای آسمانی را هم در نظر میگیرد آنگاه نظرش آشکار میشود. از نظر کاهنان یهود، عیسی فردی شیاد و کلاهبردار محسوب میشد. شیادی که از همه قدرتهای شیطانی برخوردار است و حتی میتواند با نیروی شیطانیاش معجزه کند؛ او زنان را فریفته و اموال آنان و بعضی از شاگردان دیگرش را هم ربوده است.؛ افرادی مانند یونا، همسر خوزا (وزیر دربار هیرودیس پادشاه، همان که عیسی او را روباه خطاب کرد) که از دارایی شخصی خود عیسی و شاگردانش را خدمت میکرد. از نظر علما و بزرگان یهود اگر میخواستند به زور خود را قانع کنند که این شاید یک انتخاب الهی باشد عیسی بدترین و نامناسبترین و اشتباهترین انتخاب بود. اما از نظر خداوند عیسی بهترین، عالیترین و استثنائیترین انتخاب ممکن برای القا و دریافت روح خدا و اعلام نظرات خداوند بود. از نظر آنها عیسی فردی محسوب میشد که از بدترین محل، از بدترین خانواده، با بدترین تولد، با گذشتهای سیاه و مشکوک، برخاسته بود، بنابراین نمیتوانستند درباره او مسیح بودن و پادشاه الهی بودن را بپذیرند اما وقتی با اشتیاق و استقبال مردم مواجه شدند او را پیامبر کافران و دوست گناهکاران و بیدینان نامیدند.
انسان موجودی خطاکار است. انسان در گناه و ضعف و رنج آفریده شد. پس اگر خداوند به یاد گناهکاران نباشد به یاد چه کسی میخواهد باشد؟ اگر هم انسان ها پاک و مقدس باشند دیگر چه احتیاجی به خدا دارند. اگر همه ما سالم باشیم دیگر چه احتیاجی به طبیب داریم؟ همانطور که مسیح فرمود کسی که گمان میکند میبیند چه احتیاجی به بینش الهی دارد؟ ما نمیبینیم و باید به نابینایی خود معترف باشیم تا نگاه خداوند متوجه ما بشود. ما خوابیم و نباید ادعای بیداری کنیم تا خداوند بیاید و ما را بیدار کند. رنجوریم و خداوند باید ما را از رنج و ناراحتی نجات دهد. نظرات یک نابینا درباره منظرهای که پیش روی اوست، چقدر اعتبار دارد و چقدر درست است. به همین اندازه نظرات بشر درباره منظرهای که از زندگی در پیش روی اوست، بیاعتبار است. اصل، نظر خداوند و خواست خداست. اگر خداوند چیزی را بخواهد و همه جهانیان نخواهند یا بخواهند فرقی نمیکند، همان که نظر اوست انجام میشود...
خداوند از میان بزرگترین خانوادهها و ظاهراً مناسبترین افراد، در زمان شائول پادشاه، داود را انتخاب کرد. وقتی سموئیل نبی سراغ یسی پدر داود رفت تا ببیند این منتخب خداوند برای پادشاهی کیست، ابتدا فکر کرد که شاید از میان هفت پسر یسی، این الیاب باشد که مورد نظر خداوند برای پادشاهی است. اما خداوند فرمود «به چهره او و بلندی قدش نگاه نکن زیرا او کسی نیست که من در نظر گرفتهام. من مثل انسان قضاوت نمیکنم. انسان به ظاهر قضاوت میکند اما من به باطن». به همین ترتیب یسی یک یک پسرانش را نزد سموئیل نبی آورد اما خداوند هر بار فرمود این هم آنکه من میخواهم نیست. این هفت برادر از جنگاوران و افسران سپاه پادشاه شائول بودند. یسی گفت پسر دیگری هم دارم که از همه کوچکتر است اما او در صحرا مشغول چرانیدن گوسفندان است. وقتی او را آوردند سموئیل پسری شاداب و خوشقیانه را دید که چشمانی زیبا داشت. خداوند فرمود: «این همان کسی است که من برگزیدهام. او را تدهین کن».
روح خداوند بر او نازل شد و از آن روز به بعد بر او قرار داشت. سپس سموئیل به خانه خود در رام الله بازگشت. شغل داود چوپانی و نوازندگی بود. از میان میلیونها خانواده، خداوند بر خانواده یسی دست گذاشت و از هشت پسر او (مانند هشت پسر خانواده یوسف نجار، همسر مریم مادر عیسی) بعیدترین را انتخاب کرد، یعنی داود را. اما دلیل این انتخاب چه بود؟ وفاداری داود به خداوند، اتکاء او به نام خداوند. پس اولین نشانه قدرت خداوند ظاهر شد. او که نوجوانی بیش نبود، در برابر پهلوان بزرگ سپاه مقابل که به همه و به خداوند توهین میکرد و کسی جرات مقابله با او را نداشت ایستاد و گفت: «تو با شمشیر و نیزه و زوبین به جنگ من میآیی، اما من به نام خداوند قادر متعال یعنی خدای اسرائیل که تو به او توهین کرده ای با تو می جنگم. امروز خداوند تو را به دست من خواهد داد و من سرت را خواهم برید، و لاشه سپاهیانت را خوراک پرندگان و درندگان صحرا خواهم کرد. به این وسیله تمام مردم جهان خواهند دانست که در اسرائیل خدایی هست و همه کسانی که در اینجا هستند خواهند دید که خداوند برای پیروز شدن نیازی به شمشیر و نیزه ندارد». آنگاه داود با یک سنگ کوچک که در فلاخن خود گذاشت پهلوان افسانهای سپاهیان دشمن را از پای درآورد. و کتاب مقدس مینویسد که «داود در تمام کارهایش موفق میشد زیرا خداوند با او بود». بله، خداوند حامی و پشتیبان خدمتگزار خود است.
و شائول که داود فرمانده سپاه او بود و بعد از مدتی خود به پادشاهی رسید، انتخابی بر اساس معیارهای بشری نبود. او به دنبال الاغهای گمشده پدرش میگشت و چون آنها را پیدا نکرد نزد سموئیل نبی رفت تا بلکه پولی بدهد و جای الاغهای گمشده را بداند. وقتی سموئیل، او را دید خداوند به سموئیل فرمود: «این همان مردی است که دربارهاش با تو صحبت کردم. او بر قوم من حکومت خواهد کرد». وقتی سموئیل شائول را از پادشاه شدنش باخبر کرد او در بهت و ناباوری گفت، ولی من از قبیله بنیامین هستم. قبیله ما کوچکترین قبیله بنیاسرائیل است، خانواده ما هم در بین خانوادههای آن قبیله کوچکترین است. چرا این حرفها را به من میگویی؟ حتی وقتی در بین مردم قرعه انداختند تا نظر خداوند برای انتخاب پادشاه معلوم شود وقتی که قرعه به نام شائول درآمد، شائول را پیدا نکردند. او از شدت ناباوری و تحیر، خود را در میان بار و بنه سفر پنهان کرده بود. وقتی او را پیدا کردند سموئیل گفت، این است آن پادشاهی که خداوند برای شما برگزیده است. در میان قوم نظیر او پیدا نمیشود. پس روح خداوند بر شائول قرار گرفت...
در واقع خداوند انسانها را حتی پیش از تولدشان انتخاب میکند. منتخبین خداوند از ازل، از هزاران سال قبل از آنکه به دنیا بیایند متولد شدهاند. مثلاً خداوند به ارمیاء نبی میفرماید: «قبل از آنکه در رحم مادرت شکل بگیری انتخابت کردم. قبل از آنکه به این جهان بیایی تو را انتخاب کردم و معلوم کردم تا در بین مردم جهان پیامآورم باشی». ارمیا در پاسخ به خداوند میگوید: الهی این کار از من برنمیآید من جوانی کم سن و بیتجربهام و خداوند میفرماید: «اینطور نگو چون به هر جایی که تو را بفرستم خواهی رفت و هر چه به تو بگویم خواهی گفت. از مردم نترس زیرا من با تو هستم و از تو محافظت میکنم».
پس نظری که خداوند امروز میدهد مربوط به امروز نیست بلکه این نظر و این خواست از ازل بوده و تا ابد هست. با قضاوتهای سطحی بشر خیلی بهتر بود که خداوند یک امپراطور بزرگ برای اعلام پیامهای خود برمیگزید و بنابراین هیچ کس هم قدرت مقاومت در برابر او را نداشت و پیام خداوند هم فوراً به همه میرسید و در همه جا عملی میشد اما چرا خداوند اینکار را نکرد؟ چرا فرعون را که بر همه چیز تسلط و کنترل داشت انتخاب نکرد و موسی را که مجرمی فراری محسوب میشد انتخاب کرد؟ موسایی که به دلیل فرار از جنایت، فرار از قتلی که مرتکب آن شده و باید در قبال آن کشته میشد، به سرزمین مدیان فرار کرده بود. اگر فرعون انتخاب میشد به حساب ما شاید همه چیز در یک روز تمام میشد. تازه همه مصریان و بنیاسرائیل و هم ملتهای دیگر نجات پیدا میکردند. اما این قضاوتها از نظر خداوند سطحی و بیهوده است. حتی خود موسی هم نمیتوانست به این راحتی قبول کند. گفت خدایا من کیستم که پیش فرعون بروم و بنیاسرائیل را از مصر بیرون بیاورم؟ و خداوند فرمود: «من با تو خواهم بود». باز گفت خدایا من هیچ وقت سخنگوی خوبی نبودهام نه قبلاً و نه حالا که با من حرف زدهای بلکه لکنت زبان دارم. خداوند فرمود: «من به تو قدرت بیان میدهم و هر چیزی را که باید بگویی به تو میآموزم».
این چندان مهم نیست که جنس نی از چه باشد. با اینکه نی را از مرداب بیرون میآورند و با آن فلوت میسازند، مهم این است که نی در دست چه کسی باشد. اگر او یک استاد فلوت زن باشد با آن نی یا حتی یک نی شکسته میتواند زیباترین و خوبترین آهنگها را بنوازد اما اگر فلوت زن نباشد حتی اگر بهترین نی طلا و جواهرنشان دنیا را هم به او بدهی فرقی نمیکند. مهم این است که آیا خدا با انسان هست یا نه؟ اگر خداوند با کسی باشد، او هر که باشد و هرچه باشد، نور و برکت و خوبیها از او زاییده میشود. او انتشار دهنده نور است. اما اگر با کسی نباشد، حالا هر کس که میخواهد باشد، پادشاه یا زاهد صدساله فرقی نمیکند، نوری از او منتشر نخواهد شد. اگر جریان نور نباشد همه لامپهای جهان از گرانترین تا ارزانترینها یکی هستند اما اگر یکی از این لامپها روشن شود، مهم نیست که برچسبی که بر آن زدهاند چیست، همین که نور میدهد، زندگی میدهد، روشنایی و بینایی میدهد همین کافیست. مهمترین چیز اینست که آیا خدا با کسی هست یا نه؟
از بین میلیونها فرد یک مملکت، بعد از پادشاه کدام فرد است که از همه قویتر است، از همه توانگرتر است، از همه اختیارات بیشتری دارد؟ معلوم است که کسی که پادشاه او را برگزیده تا چنین مقامی داشته باشد، کسی که پادشاه بیش از بقیه از او حمایت میکند. در این جهان هم کسی بزرگتر است که خداوند بیشتر با اوست. کسی بزرگتر و بالاتر است که خداوند خواسته باشد. کسی از رحمت و محبت خاص خداوند بهرهمند است که خداوند او را انتخاب کرده. او هرکسی میتواند باشد و غالبا کسی است که در قضاوتهای بشری نمیگنجد. البته کدام بشر؟ زیرا بشر امروز قضاوتها و نظراتش با بشر قرنها پیش متفاوت شده است. اگرچه متکبران و اندیشههای منجمد همچنان مانند قرنها پیش میاندیشند اما اکثر مردم به نظرات خداوند نزدیک شدهاند اگر چه به آن نرسیدهاند. خداوند میفرماید «همانگونه که آبها دریاها را پر میکنند، زمانی خواهد رسید که درک و شناخت بزرگی خداوند جهان را پر خواهد ساخت». و نیز درباره آخر زمان خداوند میفرماید: «پس از آن روح خود را بر همه مردم (با ایمان و خداخواه) خواهم ریخت. پسران و دختران شما نبوت خواهند کرد. پیران شما خوابها و جوانان شما رویاها خواهند دید. در آن روزها من روح خود را بر غلامان و کنیزان شما نیز خواهم ریخت. علامتهای عجیب از خون، آتش و ستونهای دود، در آسمان و زمین ظاهر خواهم ساخت. اما هر که نام خداوند را بخواند نجات خواهد یافت».
تدوین و بازنویسی:
منصورون – فرزندان ایلیا
× × ×
آموزگار بزرگ تفکر
علم تفکر زیرساخت اصلی دانایی و هوشمندی انسان است. از این رهگذر، میتوان آنرا به فرمول ژنتیکی دانایی تعبیر کرد. بعبارتی اندازه و ویژگیهای دانایی افراد ارتباط مستقیمی با ویژگیها و روشهای تفکر آنها دارد. به همان اندازه که تکنولژی، در تأمین خواستههای انسان و تغییر کیفیت آنها نقش داشته است علم تفکر (جدا از اندازه اطلاعات) میتواند در تحقق هوشمندی و آگاهی انسان مؤثر باشد. درواقع میتوان گفت که علم تفکر تکنولژی هوشمندی و روشهای دانایی است و این موضوع تأثیرات بسیار تعیینکننده و اساسی خود را در حل مسائل (جدای از مقوله اطلاعات) بجا میگذارد...
از این دیدگاه، با تحلیل شخصیت معلم بزرگ، ایلیا «میم» به نتایج جالبی برمیخوریم که به نوعی میتواند نمایانگر ابعادی از این تکنولژی هوشمند باشد.
روشهای سی و شش گانه تفکر یکی از شاخصترین وجوه تعلیمات ذهنی اوست. آموزشهایی که ذهن انسان را مخاطب قرار میدهد و در جهت تعالی ذهنی و فکری افراد عمل میکند. توانایی استثنایی و حیرتانگیز تفکری او خود بیانگر قابلیت فوق العادهای است که در روشهای سی و شش گانه تفکری وجود دارد.
روشهای تفکر خلاق، نشانهشناسی، تفکر قرینهای، موازی، معکوس، مفهومیاب، فرمولساز و ضدفرمول، تفکر همذاتپندار، الگویی و طبیعتاندیشی از جمله این روشها میباشد.اکثر روش های سی و شش گانه، برای اولین بار توسط خود او بیان گردیده است.
او بیشترین الگوهای حل مسئله را از سیستمها و ساختارهای طبیعت و کیهان (از اتم، مولکول و سلول گرفته تا ساختار کهکشانها و سیاهچالهها) میگیرد و هر یک از موجودات طبیعت را حاوی الگویی برای حل گروهی از مسائل انسانی میداند. روشهای الگوسازی توصیه شده او عمدتاً مبتنی بر ساختار و عملکرد موجودات طبیعی و روابط میان آنهاست.
مفهومیابی تغییرات و استخراج معانی نشانهها و وقایع یکی از کاربردیترین روشهای ایلیا در حل مسائلی است که ظاهراً برای آنها راه حل مجربی وجود ندارد.
او معتقد است که مسائل گوناگون با روشهای گوناگون قابل حلاند و نمیتوان همه مسائل ذهنی را به صرف آنکه ذهنیاند با یک روش حل کرد. مثلاً در حوزهای مانند تصمیمگیری او از روشهای تصمیمبینی، تصمیمسازی، تصمیمداری، تصمیمیابی، تصمیمشکنی و تصمیمزایی سخن میگوید و روش تصمیم«گیری» را برای همه انواع تصمیم و انتخاب کاملاً نارسا و ناکافی میداند.
او با دوراندیشی خود به زمانها و فواصل بسیار دور از مسئله میرود و احتمالات و امکاناتی را موردنظر و تدبیر قرار میدهد که درحالت معمولی غالباً انسان تنها به قسمتی از آن امکانات ممکن است توجه داشته باشد. نگاه او به گذشته و استخراج درسهایی متناسب با مسائل موجود، چنان است که انگار گذشته حجم متراکم و در دسترسی از فرمولها و روشهای حل مسئله است.
هوشیاری او نسبت به وضعیت موجود و زمان حال به قدری زیاد است که به نظر میرسد او به وضع موجود از نظر آگاهی کاملاً محیط بوده و کاملاً از بالا به مسائل نگاه میکند. کاملاندیشی و درونبینی وقایع از نکات شاخص شیوه تفکری ایلیاست.
خلاقیت و آفرینندگی در ارائه روشها و راهها و پاسخهای بدیع و استثنایی، ایلیا را به متفکری خلاق و تمام عیّار بدل ساخته است...
از دیدگاه یارانش، جواب او به مسائل گوناگون زندگی بشر کامل و همه جانبه است. آموزشهای او ابعاد متعددی دارد بطوری که در زمینههای مختلف زندگی قابل تعمیم است و میتوان از تفسیر آنها در شرایط مختلف به راهحلها رسید. او از همه زاویهها به مسائل نگاه میکند و نگاهش به گونهای است که انگار از بالا همه چیز را میبیند. ممکن است بیشتر انسانها حتی در یک روش درست تفکر دچار مشکل شوند اما او بر روشهای گوناگون و مختلف تفکر احاطه دارد و حتی با مشهورترین متفکران به هیچ وجه قابل مقایسه نیست. او به یک موضوع از همه زوایای ممکن نگاه میکند. تغییرات و نشانهها را به شکلی تفسیر میکند که انگار در حال خواندن متن یک کتاب است و به صداها طوری گوش میدهد که انگار معنی پنهان در آنها را میشنود. نگاهش به چیزها طوری است که به نظر میرسد متوجه درون چیزها است. او به نشانهها توجه خاصی دارد و تغییرات (تغییرات اوضاع) را به دقت معنی میکند، طوری که بین این نشانهها و اتفاقاتی که بعداً میافتد یا در زمان فعلی وجود دارد ولی پوشیده است، رابطه عمیقی برقرار میکند. همچنین برای قبول کردن بیشتر چیزها به نشانهها توجه میکند و بدون وجود نشانهها چیزی را قبول نمیکند.
یکی از مهمترین تئوریهایی که ایلیا مطرح کرده است دکترین هماهنگی است. موضوع بسیار پیچیده و پردامنهای که به سادگی بیان شده است. از نظر او هماهنگی، کلید توفیق است و این توفیق، در همه امور تعمیمپذیر است. به عبارتی توفیق یک نظام سیاسی، دینی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، بیش از هر چیز، به اندازه هماهنگی آن با شرایط و مخاطبان وابسته است. از این نظر روشهای پیشنهادی او، اساساً روشهایی غیر مطلقگرا و دینامیک میباشد. در بعضی از جلسات پرسش و پاسخ و جلسات تفکر گروهی او بطرز غیر قابل رقابت و غیر قابل مقایسهای با دیگران، به سؤالات پاسخ داده است و توانایی او در پاسخگویی به سؤالات به هیچ وجه شباهتی با افراد حاضر نداشته است...
به نظر میرسد که او یکی از بزرگترین پدیده های شعوری قرن حاضر باشد. این موضوع کاملاً قابل اثبات و امتحان است.
منصورون – فرزندان ایلیا
بسم الله الرَّحمن الرَّحیم
اطلاعیه
گزیدة بیانیههای اول تا پنجم دفتر روابط عمومی استاد ایلیا «میم»
در پی بروز برخی شایعات کذب و نسبتهای غیرواقع، در ارتباط با دیدگاهها و مواضع استاد «ایلیا»، بدین وسیله، نظرات صریح ایشان در ارتباط با مسائل مربوطه، به اطلاع عموم شاگردان میرسد.
1 - استاد «ایلیا» قرآن (و سپس حدیث) را بعنوان میزان تعیینکننده تعالیم خود و آنچه به ایشان نسبت داده میشود معرفی کردهاند بنابراین هر تعلیمی، هر حرفی و هر حرکتی که در تناقض با این دو باشد، مردود بوده و مورد تأیید ایشان نیست.
2 - «دین اسلام آخرین و کاملترین دین الهی، پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر الهی و قرآن آخرین و کاملترین کتاب آسمانی است».[1]
3 - «پس از پیامبر اسلام (ص)، اهل بیت و ائمة اطهار (س) کاملترین مردمان زمان و شایستهترین اسوههای زندگی بودهاند».
4 - «اقتداء به پیامبر اسلام (ص) و خاندان عصمت و طهارت و تبعیت از ایشان عین هدایت و نجات است»
.5 - «در این زمان ادعای الوهیت، نبوت و امامت از جانب هر کسی که مطرح شود، اشتباه است».
6 - «غالباً کتب مقدس تحریف شدهاند لکن عدمتحریف قرآن قطعی است».
7 - «اساس دین الهی، لاالهالاالله است».
8 - «فرقهگرایی باطل است و در دین خدا راه ندارد».
9 - «حکم دادن دربارة مسائل شرعی در هر دینی به عهدة مراجع شرعی است».
10 - «اولیاءالله و مردان خدا در سراسر جهان پراکنده و غالباً در پردهاند و جز به واسطة کشف و ارتباط یافت نمیشوند».
11 - «امام زمان (عج) در پردة استتار است و در دسترس مردم قرار ندارد. عموم مدعیان مهدی (ع) یا مرتبطین با حضرت، در اشتباهاند».
12 - «کاملترین تفسیر قرآن در دل خود قرآن است. قرآن را با قرآن میتوان فهمید و پس از آن، روشنترین تفاسیر، احادیث ائمة هدی (س) میباشد»
.13 - هیچ یک از عرفانهای شرقی و غربی مورد تأیید و تصدیق استاد «ایلیا» قرار ندارند.
14 - روشهای رؤیابینی، پرواز روح، چهل کلید روح، انرژیزایی و تفکر خلاق (روشهای سی و شش گانه) آموزش داده شده در دورههای علوم باطنی، ارتباطی با تعالیم مشابه، در مکاتب باطنی شرق و غرب ندارد و مؤید هیچ یک از آنان نیست.
15 - تاکنون، استاد «ایلیا» در هیچ نطقی خود را به عنوان آواتار یا عناوین مشابه معرفی نکردهاند.
16 - «غیب را باید بزرگ گرفت و حقیقی داشت اما از خرافات و اوهام و بافتهها دوری کرد».
17 - هنرهای ماورائی و تکنولژی باطنی (فنون متافیزیکی) که سطح باطنی تعالیم استاد «ایلیا» محسوب میشود شامل فنون و روشهایی میباشد که ارتباطی با مقولههایی مانند ریاضتکشی، احضار ارواح و موارد تحریمشدة مشابه ندارد. این روشهای باطنی براساس اسماءالله و کلامالله طراحی و استخراج شدهاند و محوریت آنها تسلیم و ارتباط الهی است.
18 - کلیه کسانی که مدعی گذراندن دورههای باطنی مرتبط با تکنولژی باطنی هستند، یا ادعای نمایندگی ایشان را داشتهاند، ادعایشان کذب محسوب میشود. مگر کسانی که ادعای آنها توسط چهار تن از شاگردان شناخته شدة استاد تأیید شود.
19 - ارائه تعالیم استاد در دیگر کشورها غالباً به واسطة شاگردان منتخب انجام شده است.
20 - «مسلمانی حقیقی به اسم و ادعا نیست. مسلمان حقیقی، حقیقتاً تسلیم و مطیع و در تصرف خداوند است. ایمان و توکل به خدا و خدمتگزاری دائمی برای خدا از نشانههای مسلمان حقیقی است».
21 - «همة نور در قرآن است».
22 - «خداوند هر که را که بخواهد از روح خود برخوردار میکند و روح خود را بر او میریزد. این یکی از صریحترین وعدههای خداوند در قرآن و دیگر کتب مقدس است». (رفیع الدرجات ذوالعرش یلقی الروح من امره علی من یشآء من عباده لینذر یوم التلاق)
23 - «اسم اعظم رمز اجابت همة دعاها و کلید گشایش همة درهاست. همة قدرتهای آسمان و زمین در اسم اعظم نهفته است».
24 - «همة دانش و منجمله علوم باطنی در آیات قرآن و اسماء خداوند نهفته است لکن آیات قرآن و اسماءالله دارای قفلها و حجابهایی هستند و بر نامحرمان پوشیدهاند».
25 - «راهحل همة مسائل انسان و پاسخ همة نیازهای او در قرآن نهفته است».
26 - «سیاستبازی و بازیهای سیاسی باطل است».
27 - «سیاست باید تابع دین باشد. تبعیت دین از سیاست، فساد دین است».
28 - «آمادهسازی زمین برای وقوع انقلاب الهی و ظهور منجی بشریت، وظیفهای همگانی است».
29 - «شهادت بهترین و عالیترین شیوة مردن است زیرا زنده شدن و یافتن زندگی جاودانی است».
30 - «ترس از جز خدا، شرک خدا و انکار پنهان خداست».
31 - «در حضور خداوند، همة ما گناهکاریم و بدا بحال آنکس که خود را در حضور او پاک و بیگناه میشمرد که این خود گناهی بزرگ و ادعایی سخت است».
32 - استاد «ایلیا» تاکنون مسئولیت هیچ تشکیلات یا سازمانی را نپذیرفته و پس از این نیز نخواهد پذیرفت.
33 - هیچ یک از ناشران یا مراکز فرهنگی که در ارتباط با آموزشهای استاد فعالیت داشته یا دارند، از طرف ایشان دارای وجه نمایندگی نبوده و بنابراین مسئولیتی در زمینة پاسخگویی و اظهارنظر دربارة مسائل مرتبط با ایشان را ندارند.
34 - کتاب تعالیم حق (جریان هدایت الهی – جلد اول) عین کلام استاد نیست بلکه بازنویسی یک دوره از سخنرانیهای ایشان است. توضیحات اضافه شده به کتاب تعالیم حق (جلد اول کتاب جریان هدایت الهی) که بصورت مقدمه در کتاب وجود دارد، مورد تأیید ایشان نبوده و به همین دلیل، سالها پیش آقای پیما الهی، یکی از تهیهکنندگان اصلی کتاب، از مجموعه نشر تعالیم حق اخراج گردید.
35 - تاکنون افراد متعددی خود را به جای استاد یا در ارتباط با ایشان معرفی کرده و از این طریق تلاش کردهاند تا مقاصد شخصی یا مغرضانة خود را عملی کنند. هماهنگی با دفتر روابط عمومی یکی از آسانترین راههای تشخیص این مسئله است.
36 - عدهای با مقاصد پلید و شوم، اقدام به جعل و مونتاژ (بسیار ماهرانة) برخی از نوارهای صوتی و تصویری و عکسهای مرتبط با ایشان کردهاند...
37 - التزام به قانون اساسی یکی از توصیههای مؤکد استاد بوده است.
38 - هرگونه عملی که به نوعی بدعتگذاری در دین یا شکلی از اعمال فرقهای شمرده شود مورد تأیید استاد نمیباشد.
39 - «خیانت به ملت، خیانت به خداست. هر عملی که آگاهانه بر ضد آحاد مردم باشد و به عموم جامعه ضرر برساند، خیانت به ملت محسوب میشود».
40 - استاد «ایلیا» صریحاً درباره خود به این موضوع اشاره داشتهاند که «من فقط خودم هستم نه کسی دیگر. خودِ خودم هستم و نه هیچ کس... من نه قدیسام و نه عارف و روحانی... قطب هیچ فرقهای نیستم. نه فرقهای را بنیاد گذاشتهام و نه با فرقهگرایی موافقام...».
تهران بهار 1379
